صفحه 180

چهلم پسر نشده ، زن حاجی خودش را آتش زد و مرد .

صفحه 181

از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم . اول برای پدرم ، بعد شوهرم ، حالا پسر و نوه ام . هیچوقت کاری را که دوست داشتم بکنم ، نکردم .

صفحه 190

چرکنویس نامه آرمن به امیلی

صفحه 191

فکر کردم ، چند وقت است دستش را نگرفته ام ? چند وقت است که با هم به سینما نرفته ایم ?

صفحه 194

وقت سخنرانی اگر ادبی حرف نزنم مردم فکر می کنند یا بلد نیستم یا حرف مهمی نمیزنم .

صفحه 221

لوح های کوچکی بود که مردم بخاطر بازیافتن سلامتی یا بر آورده شدن نیت به کلیسا هدیه کرده بودند .

.

تا پایان فصل 40 صفحه 249 مطالعه شد .

رفتار کلاریس قابل تامله و اینکه تا اینجای داستان از تنها نبودنش در عبور ملخ ها از سطح شهر به بقیه غیر از آرمن چیزی نگفته . البته به خود آرمن هم فقط گفته تنها نبوده . یاد جمله ای در اوایل کتاب خوشه های خشم افتادم . جایی که راننده بعد از خروج ار کافه به مستخدمه سفارش کرد و گفت :

"کاری که نمی خوای بگوش من برسه ، نکن ."

بارو ، سلام به ارمنی است .

تا پایان فصل 45 صفحه 273 مطالعه شد .

"آشخن" کی بود ?

اسم مستخدمه بود .

البته تا اینجای داستان شخصیت امیل را کاملا میپسندم غیر از باز گذاشتن دو دکمه یقه اش .

امیل عاشق کلاریس نبود بلکه کلاریس را تنها به عنوان دوست خود می دانست . این دو موضوع تفاوت زیادی با هم دارند .

خب بروز عواطف و احساسات ، قرار نیست ازدواجی را رقم بزند . کلاریس ، همسر و زندگی دارد .

شخصیت امیل همانگونه که قبلا گفتم برای من جالب و پسندیده بود . با اینکه اطرافش زنان زیادی وجود داشت ولی رویه متشخص و سنگینی داشت .

من از مردانی که لودگی می کنند متنفرم . این افراد بیش از آنکه رقت قلب داشته باشند ، ریگ به کفششان دارند .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۱۹ | 2:20 | نویسنده : پرویز |

 

بعضی صحبت ها یا ماجراها در داستان دارای توالی نیستند و مانند پلان های بسیار کوتاه یک فیلم می باشد .

وقتی در مورد قورباغه صحبت بمیان آمد و اینکه نویسنده هیچ حرفی جز قور قور کردن قورباغه برای گفتن ندارد ، یاد ترسیم زیبا ودقیق حرکات لاک پشت در خوشه های خشم افتادم . تفاوت یک رمان قوی خارجی با یک رمان مطرح داخلی کاملا مشهود است که چقدر اختلاف وجود دارد .

یک کلمه نوستالژی در کتاب بچشم میخورد که از یک تبلیغ تلویزیونی در ذهن باقی مانده است . یاد سال ها پیش و تبلیغ پر طرفدار "سینگورینگ" افتادم .

تا صفحه 67 مطالعه شد .

از سیگاری بودن مادر خانواده تعجب کردم .

تا ابتدای فصل 20 مطالعه شد .

داستان خیلی خوب پیش میرود . با اینکه اکثر ماجرا در ذهن کلاریس و در خانه ای نه چندان بزرگ اتفاق می افتد ولی نویسنده به تشریح جزئیات بیشتری مخصوصا در رابطه ها مثلا بین امیلی و کارمن یا امیل و آرتوش و بچه ها و حتی رابطه خودش با امیل می پردازد بنوعی که درک رابطه ها کاملا قابل تجسم است .

شخصیت نینا در داستان نمونه بارزی از شخصیت انسانیست که نا آگاهانه ولی استوار از روانشناسی نظریه انتخاب پیروی می کند . برای همین آرامش بیشتری دارد و نسبت به بقیه تنش های کمتری را در زندگی تجربه می کند .

در صفحه 89 به موضوعی اشاره میشود که عموما از دید مردها پنهان میماند . تقریبا آقایان فکر نمی کنند اگر آنها در یک مهمانی به یک زن نگاه تیزی داشته باشند ، متقابلا همسرشان یا دیگر زنان نیز می توانند نگاه تیزی به مردها داشته باشند . نگاه زنان از آنجا که ریز بین تر و دقیق تر و عاطفی تر از نگاه مردان است میتواند بمراتب نگاهی تیز تر باشد .

در صفحه 92 به یک موضوع از زبان آرتوش که مهندس است اشاره شده است .

"شعر و قصه نشد نان و آب"

قبلا در این مورد گفته ام که مهندس ها مانند کدهای باینری هستند و اصطلاحا به آنها صفر و یک گفته می شود .

آرتوش ممکن است یک شعر یا کتاب رمان را بخواند و در خور تجربه یا حس درونی خودش ، آن را درک کند و لذت ببرد . اما یک فرد غیر مهندس حتی از خواندن کتاب های علمی و فنی عاجز خواهد بود چه برسد به درک آنها .

این احتمالا موضوعیست که آرتوش را به این طرز تفکر سوق داده است که

"شعر و قصه نشد آب و نان "

در صفحات 92 و 97 از احکامی مانند روزه گرفتن و نذر کردن و قسم خوردن در زندگی ارامنه صجبت شده است . همانطور که میبینیم انسان ها گاهی اوقات وجه اشتراکاتی در اعمال مذهبی شان دارند فقط ممکن است شیوه ها متفاوت باشند

در صفحه 97 کلاریس برای چندمین بار به کمرویی امیلی اشاره می کند . بنظر من کمرویی امیلی مخصوصا وقتی که با کلاریس روبرو می شود ، بخاطر نداشتن مادر است . امیلی هر بار که مادر آرمینه و آرسینه و محبت او را به فرزندانش می بیند شاید فریادی از سکوت در درون خودش می کشد .

شخصیت آلیس نیز ، هم از نظر اخلاق و رفتار و هم از نظر شغل و فیزیک بدن ، توجهات و نقطه نظریاتش در جایگاه یک زن ...... در جامعه ، خیلی آشناست .

داستان جذاب و شیرین پیش میرود و معلوم است که حرف های زیادی برای گفتن دارد . عدم رابطه صحیح بین کلاریس و آرمن گویای وجود اتخاذ "کنترل بیرونی" توسط کلاریس است . البته او خیلی به آرمن امر و نهی یا توصیه نمی کند ولی بنظر میرسد کلاریس بعنوان مادر ، برای نرسیدن ارتباط به این سطح از تنزل ، پیشگیری نکرده است .

از وجود جعبه کمک های اولیه در حمام بسیار تعجب کردم .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۱۹ | 2:4 | نویسنده : پرویز |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.