یک خانم معلم جوان با قامتی متوسط و در حالیکه لبخندی به لب داشت وارد کلاس شد و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد ، حضور ما دو نفر تازه وارد بود که روی نیمکت های ردیف دوم نشسته بودیم . در همان بدو ورودش دختر ها دوره اش کردند و سعی کردند محبت معلمشان را به سمت خودشان بکشانند . یکنفر از مشق هایی که نوشته بود میگفت یکنفر دفترش را نشان می داد . یک نفر تلاش می کرد یواشکی در گوش معلم چیزی را بگوید . ولی پسرها یه گوشه کلاس جمع شده بودند و به سر و کله هم میزدند . مبصر کلاس که یک کلاس چهارمی تنومند و اصطلاحا تو پُر بود با چند تا تشر بچه ها را به سکوت و سپس به سمت میزهایشان هدایت کرد . بعد هم در مورد من و دایی ام به خانم معلم کمی توضیح داد . می شنیدم که داشت به او میگفت این ها مهمان هستند و از تهران آمده اند . از صحبت های او کمی غرور مرا گرفته بود . تا آنموقع خودم هم نمی دانستم یک بچه شهری چقدر ارج و قرب دارد .
خانم معلم بدون اینکه سوالی از ما بکند کتاب مربوط به درس اونروز را باز کرد . بظاهر نسبت به ما بی تفاوت بود و این موضوع برای من یکی خوب بود چون خجالت می کشیدم حرفی بزنم . از زیر چشمم معلم و رفتارهایش را برانداز می کردم . راستش در آن سن و سال و در آن موقعیت فرهنگی هیچ درک و یا شاخصی برای ارزیابی خانم معلم نداشتم . تنها کاری که ازم بر می آمد مقایسه کردن او با مادرم یا معلم کلاس پنجم خودمان بود .
معلم کلاس پنجمم خانمی به نام پشیمان بود . ایشان از جمله معلم هایی هستند که هیچگاه فراموششان نمی کنم . سن زیاد ، موهای افشان و ژولیده ، چشمان تو گود رفته ، چهره مکدر و قد کوتاه و همیشه خمیده ، اخلاق تند و سختگیری های گاه و بیگاهش آدم رو ازدرس و کلاس پشیمان می کرد . اما اون کجا و خانم معلم روستا کجا . خانم معلم روستا ، جوان ، کمی آراسته با سر و وضعی مرتب و مهربان و خونگرم بود . از سر و رویش خانمی و آرامش می بارید . او فاصله 15 کیلومتری شهر تا روستا را با مینی بوس های قراضه و با زحمت فراوان طی می کرد . اما در چهره اش تنها چیزی که وجود نداشت خستگی بود .
درس شروع شد . با چند تا از دخترها که در میزهای ردیف اول و روبروی خانم معلم نشسته بودند به تمرین حساب ( ریاضی) پرداختند . بقیه هم ساکت بودند یا کتاب خودشان را می خواندند . جو کلاس مانند کلاس مدرسه مان نبود . توی کلاس ما هیچ کس جرات نداشت با خانم پشیمان صحبت کند ولی اینجا وضع فرق می کرد و هر کس هر چی می خواست با خانم معلم مطرح می کرد . بعبارتی همه شاد و بدون محدودیت بودند . من در ریاضی قوی بودم و مطالبش برایم خیلی ساده بود . یک دانش آموز کلاس پنجمی بودن مخصوصا توی بچه های کلاس پایین تر روستا به آدم ابهت می داد . احساس قدرت می کردم و خودم رو یک سر و گردن از بقیه بچه های کلاس بالاتر می دیدم . خانم معلم همینطور که درس می داد به کلاس چهارم رسید . کلاس چهارمی ها هم دو سه نفر بیشتر نبودند . آنجا بود که اولین ارتباط بین من و خانم معلم شکل گرفت . معلم رو به من کرد و پرسید :
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
شهریه مدرسه ( قسمت اول )
توی حیاط خانه ، روبرویم دو زانو ، روی زمین نشست . کت و شلوارم را مرتب کرد و دستی به سر و رویم کشید . مانند همیشه مرا برای رفتن به کودکستان آماده می کرد . شاید هم مدرسه بود . مدرسه ای کوچک که هنوز کوچه و درب و حیاطش را به خاطر دارم . می گویم مدرسه ، چون کلاس اول بودم اما هنوز به سن مدرسه رفتن نرسیده بودم . کلاس ما ، دو ردیف نیمکت داشت . یک ردیف سمت دیوار بود و ردیف دیگر کنار پنجره . میز معلم ، روبروی من و چسبیده به اولین ردیف نیمکت پسرها قرار داشت . راستی ، کلاس ما مختلط بود . در نیمکت های سمت دیوار که سمت چپ من واقع میشد ، دخترها می نشستند . خیلی از آن ها خجالت می کشیدم . جرات نمی کردم سرم را به سمت چپ بچرخانم . می ترسیدم مرا در حین نگاه کردنشان ببینند . هنوز تصویر آن یکی دو بار نگاه کردن یواشکی را یادم است . فرشتگانی زیبا روی با گیسوانی بسته و روبان هایی بر سر . نیمکت ها ، دو نفره و من در ردیف دوم یا سوم جا داشتم . اکثر اوقات معلم ما که خانمی مهربان و جوان بود مرا صدا می کرد و پشت میزش روی پایش می نشاند و در همان حال به بچه ها درس می داد . علت این کار او را نمی فهمیدم . اما همیشه در گوشم جمله ای را به آرامی تکرار می کرد . جمله ای که هنوز در گوشم طنین انداز است . "چه چشم های درشتی داری" .
حیاط خانه مان کوچک بود و از گوشه ی آن ، پله هایی سنگی که اولین پله اش ارتفاع زیادی ، شاید به اندازه قد من ، داشت ، به سمت بالا می رفت . یادم نیست به کجا منتهی می شد . چون بالای سرم سقفی نبود . شاید از یک سمت به پشت بام راه داشت . نمی دانم ، شاید به آسمان . شاید به خدا . اما خدای من روی زمین ، روبرویم نشسته بود . پله ها را خوب یادم است . چون در کنار همان پله ها بود که سکه پنج ریالی را کف دستم گذاشت . با مهربانیه وصف ناپذیری که فقط در یک مادر دیده می شود . مادرم با اعتماد به من ، به من عظمت و بزرگی بخشید و از من خواست تا آن سکه را به مدیر مدرسه مان بدهم . یادم است که روز قبل ، مدیر مدرسه ، شهریه ها را طلب کرده بود . از داشتن آن سکه که هنوز برق نو بودنش را به خاطر دارم خوشحال بودم . آن روز قرار بود کار بسیار مهمی را به جای پدر و مادرم انجام دهم . آن روز حس کردم بزرگ شده ام . آن روز قرار بود شهریه ام را با دستان کوچک خودم بپردازم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
توی حیاط خانه ، روبرویم دو زانو ، روی زمین نشست . کت و شلوارم را مرتب کرد و دستی به سرو رویم کشید . مانند همیشه مرا برای رفتن به کودکستان آماده می کرد . شاید هم مدرسه بود . مدرسه ای کوچک که هنوز کوچه و درب و حیاطش را به خاطر دارم . می گویم مدرسه ، چون کلاس اول بودم . کلاس ما ، دو ردیف نیمکت داشت . یک ردیف سمت دیوار بود و ردیف دیگر کنار پنجره . میز معلم ، روبروی من و چسبیده به اولین ردیف نیمکت پسرها قرار داشت . راستی ، کلاس ما مختلط بود . در نیمکت های سمت دیوار که سمت چپ من واقع میشد ، دخترها می نشستند . خیلی از آن ها خجالت می کشیدم . جرات نمی کردم سرم را به سمت چپ بچرخانم . می ترسیدم مرا در حین نگاه کردنشان ببینند . هنوز تصویر آن یکی دو بار نگاه کردن یواشکی را یادم است . فرشتگانی زیبا روی با گیسوانی بسته و روبان هایی بر سر . نیمکت ها ، دو نفره و من در ردیف دوم یا سوم جا داشتم . اکثر اوقات معلم ما که خانمی مهربان و جوان بود مرا صدا می کرد و پشت میزش روی پایش می نشاند و در همان حال به بچه ها درس می داد . علت این کار او را نمی فهمیدم . اما همیشه در گوشم جمله ای را به آرامی تکرار می کرد . جمله ای که هنوز در گوشم طنین انداز است . "چه چشم های درشتی داری" .
حیاط خانه مان کوچک بود و از گوشه ی آن ، پله هایی سنگی که اولین پله اش ارتفاع زیادی ، شاید به اندازه قد من ، داشت ، به سمت بالا می رفت . یادم نیست به کجا منتهی می شد . چون بالای سرم سقفی نبود . شاید از یک سمت به پشت بام راه داشت . نمی دانم ، شاید به آسمان . شاید به خدا . اما خدای من روی زمین ، روبرویم نشسته بود . پله ها را خوب یادم است . چون در کنار همان پله ها بود که سکه پنج ریالی را کف دستم گذاشت . با مهربانیه وصف ناپذیری که فقط در یک مادر دیده می شود . مادرم با اعتماد به من ، به من عظمت و بزرگی بخشید و از من خواست تا آن سکه را به مدیر مدرسه مان بدهم . یادم است که روز قبل ، مدیر مدرسه ، شهریه ها را طلب کرده بود . از داشتن آن سکه که هنوز برق نو بودنش را به خاطر دارم خوشحال بودم . آن روز قرار بود کار بسیار مهمی را به جای پدر و مادرم انجام دهم . آن روز حس کردم بزرگ شده ام . آن روز قرار بود شهریه ام را با دستان کوچک خودم بپردازم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
روستای دوران کودکی یادآور خاطرات زیباییست . خاطرات آب آوردن از چشمه ، چراندن گوسفندها ، شیردوشیدن از گاوها ، بازی با سگ ها و خاله بازی با دختر کدخدا و دیگر دخترهای فامیل زیر سایه درخت توت انتهای باغ . لبخند .
اما یکی از بهترین خاطرات من مربوط به مدرسه رفتن در روستا بود . آن موقع ها روستاها فاقد برق و شبکه آبرسانی بودند . بیاد دارم که شب ها برای رفتن به سرویس بهداشتی ای که دیوار خشتی و سقف چوبی مملو از عنکبوت داشت ، با چند تا از بچه ها جمع می شدیم و دسته جمعی با یک چراغ گردسوز به کنج باغ میرفتیم تا شاید کمتر بترسیم . با سختی فراوان و با ترس و لرز ، یکی یکی وارد میشدیم و پس از مدت کوتاهی سریعا ، بر می گشتیم . خود بچه های روستا از چیزی ترسی نداشتند ولی ما ها ، بچه شهری بودیم که برای گذراندن تعطیلات تابستان چند هفته ای را به روستا آمده بودیم .
اونروز قرار بود من و دایی ام که سه سال از من کوچکتر است به کلاس درس روستا برویم . اون زمان من کلاس پنجم و دایی ام کلاس دوم دبستان بود . صبح اول وقت که به محل تشکیل درس رفتیم متوجه شدیم که روستا فاقد مدرسه است و کل بچه ها که ده دوازده نفر میشدند همگی در یک اتاق مانند کلاس درس می خوانند . کلاس دومی و کلاس سومی و کلاس چهارمی همه در یک کلاس بودند . کلاس درس در طبقه دوم یک بنای خشتی با تیرهای چوبی و پلکان نردبانی برگذار می شد . مبصر کلاس همه را به صف کرد و گفت تا همه خودشان را بتکانند و تمیز کنند . من و دایی ام هم خواستیم اینکار را مانند بقیه انجام بدهیم ولی مبصر با احترام به ما گفت : شما دو نفر لازم نیست اینکار را بکنید . شماها تمیز هستید .ولی انصافا از لباس بچه های روستا گرد و خاک زیادی بلند شده بود .
سر کلاس ، بچه های روستا در مورد من و دایی ام پچ پچ میکردند ، همه ، مخصوصا ما دو نفر بیصبرانه منتظر آمدن معلم بودیم . چند دقیقه بعد صدای پای معلم را شنیدیم که از پلکان بالا می آید . من و دایی ام نمی دانستیم که او کیست و چگونه با ما برخورد خواهد کرد . درب کوتاه چوبی کلاس باز و معلم وارد کلاس شد .
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
در مصلای تهران ، نمایشگاه وزارت اطلاعات برگزار و جهت بازدید عموم ، مرتب از تلویزیون تبلیغ می کردند .تصمیم گرفتم بازدیدی از نمایشگاه فوق داشته باشم . دوست داشتم بدانم چه بخش از دستاوردهای این وزارت را می خواهند در معرض دید آحاد جامعه قرار دهند . این بود که طبق معمول کت و شلوار سفید و پیراهن زردم را پوشیدم و رفتم .
غرفه وزارت اطلاعات شامل بخش های مختلفی می شد ولی در کل از آن چیزی که تصور میکردم کوچکتر بود . در بدو ورود به غرفه ، یک سایت کامپیوتری که برای استفاده عموم تدارک دیده شده بود . توجهم را جلب کرد . چند عدد کامپیوتر آماده به کار که هیچ کس از بازدید کنندگان از آنها استفاده نمی کرد . به آرامی پشت یکی از رایانه ها نشستم . از رایانه ها برای آگاهسازی و نمایش برخی فایل های تصویری و فیلم استفاده کرده بودند . بقیه قسمت های کامپیوتر محدود و دسترسی به درایوهای آن غیر ممکن شده بود . اما با توجه به میزان آشنایی ام به علوم رایانه ، برای من محدودیتی وجود نداشت . پس سعی کردم یک گشت و گذاری در رایانه شان داشته باشم . بعد از چند دقیقه یکی از مسولین غرفه که از نزدیک من عبور میکرد متوجه کارم شد . سرآسیمه و با نگرانی من را از ادامه کارم معذور داشت . اما کمی دیر شده بود .
در نمایشگاه ، به ارزیابی کارکنان غرفه ها می پرداختم و با آنها گفتگو می کردم و می خندیدیم . عمدتا جوان های شایسته ای بودند که دانشکده وزارت را گذارنده بودند . از ذوق و شوق شان معلوم بود جزو هیچ یک از واحدهای عملیاتی نبوده و نیستند . همه آنها اتیکت هایی بر روی پیراهن شان داشتند که فاقد نام بود . از برخی از آن ها نام شان را پرسیدم و می گفتم برادر اسمتان چیه ؟ که پاسخ می دادند سرباز گمنام . البته آن ها هم متقابلن اسم مرا می پرسیدند که سر به سرشان می گذاشتم و می گفتم سردار گمنام .
یک قسمت از غرفه به ارائه کتب دانشکده اختصاص یافته بود . با آنها در مورد دروس تخصصی شان صحبت میکردم . عمدتا کتاب هایی دیده می شد که ترجمه شده بودند . مثل " راهنمای حفاظت شخصی برای مدیران " تالیف ایلان کاسپی ...یا " تربیت جاسوسان " تالیف لورنس رد لینجر ..... و یا " راهنمای کامل تعقیب و مراقبت " تالیف برت راپ و کتاب ضد آن با نام " اقدامات ضد تعقیب و مراقبت " تالیف سازمان ای ام سی 4 .
در مراحل پایانی , وقتی علاقه و یک کوچولو دانش مرا در این زمینه دیدند یکی از مسئولین غرفه وزارت ، برگه ای را آورد تا با گرفتن مشخصات من ، برگه را تکمیل نماید تا بتواند در فرصت مناسب مقالاتی را با پست برایم بفرستد . وقتی به قسمت شغل من رسید و من پاسخ دادم برگه را فورا پاره کرد . از کار او بسیار متعجب شدم . اما او گفت وزارت اطلاعات نمی تواند هیچگونه مشخصات ، تحقیق یا ارتباطی با اعضای سازمان ما داشته باشد . من که همچنان بهت زده او را تماشا می کردم ، شانه هایم را بالا انداختم و لبخند زنان با آنها خداحافظی و غرفه را ترک کردم . اینجا بود که از محدودیت و ممنوعیت بچه های بالا تعحب کردم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
