
یادداشت ها از صفحه 39 الی 50
صفحه 41
و حالا بیست و چهار ساعت میشد که زری پسرش را ندیده بود . مدام دلش شور زده بود و خیالش هر آن هزار جا رفته بود و عمه خانم به نصیحت گرفته بودش که : «آنها خوش و خرم اسب میدوانند و تو در خیالت هی زخمیشان کن و از کوه پرتشان کن .»
صفحه 48
اگر آدم تنها بخواهد ، میتواند خودش را از تنهایی در بیاورد .
کلمات و عبارت عامیانه
عنک کردن (خر کردن) 43
لندهور 41
شکسته پکسته 46
خرج اتینا کردن 47
گز نکرده پاره کردن 47
به موهایت قسم 48
دله دزدی 48
یک لایش کردیم نرسید ، حالا دولایش میکنیم 50
الف بچه 50
گز گزه شدن 50
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سووشون
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , سیمین دانشور

یادداشت ها از صفحه 20 الی 38
صفحه 23
رعیت باید از ارباب بترسد . مثل فیلبان ، باید بالا سر رعیت بود . باید رعیت را به چوب و فلک بست . از قدیم و ندیم گفتهاند رعیت را باید همیشه دست به دهن نگه داشت .
صفحه 27
زری میاندیشید که چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمیدهد در حالی که موقع زنشان است ، و بعد فکر کرد که آدمهایی که با اینهمه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند ؟
صفحه 29
پدر گفت : «دوست داشتن که عیب نیست بابا جان .دوست داشتن دل آدم را روشن میکند . اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند . اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت ، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی . دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است . اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز می شوند ، اگرنفرت ورزیدی غنچهها پلاسیده میشوند . آدم باد بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست ، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است .این جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است .»
صفحه 38
بعد ملک ماهون با ادا و اصول شعری خواند . مضمون شعر این بود که سربازی در غربت دختر بیگانهای را به دام میآورد و از او تا میتواند تلکه میکند ... کفش بده ....کلاه بده .... دو قاز و نیم هم بالا بده....اما وقتی دختر میگوید : آبستنم ، بیا مرا بگیر . اعتراف میکند که زن و بچه دارد .
کلمات و عبارت عامیانه
آش خود را خوردن و حلیم دیگران را بهم زدن 25
تلکه کردن 38
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سووشون
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , سیمین دانشور

یادداشت ها از صفحه 12 الی 19
صفحه 13
ما قوم و خویش هستیم . مگر نه ؟ ایران و ایرلند . هر دو سرزمین آریاهاست .
صفحه 13
یادم است میگفتی در سرزمین ما فساد جوانان وجود ندارد و مخاطبهایت هم میگفتند مگر در بریتانیا وجود دارد ؟ بچه گول میزدید . تو دائمالخمرهای ایرلند را فراموش کرده بودی . یادت رفته بود که هر هفته یکی کشتی از راه میرسید و در عوض مالالتجاره ، دخترها و پسرهای سرزمینت را بار میکرد و به آمریکا میبرد .
صفحه 14
بعضی آدمها عین یک گل نایاب هستند ، دیگران به جلوهشان حسد میبرند . خیال میکنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را میگیرد . تمام درخشش آفتاب و تری هوا را میبلعد و جا را برای آنها تنگ کرده ، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته . به او حسد میبرند و دلشان میخواهد وجود نداشته باشد . یا عین ما باش . یا اصلا نباش .
صفحه 18
یوسف رفت پشت سر زنش و شروع کرد به بازز کردن دکمههای لباسش ....دکمهها را باز کرد و پیراهن زن افتاد دور کمرش . شروع کرد به باز کردن دکمههای پستان بند ....دکمههای پستان بند را باز کرد و دست گذشات به پستانهای زن و گفت : دلم برای پستانهایت میسوزد ، چقدر سفت میبندیشان . زری احساس کرد که پستانهایش تیر می کشد . دکمه های پستانها برجسته و برجستهتر شدند .
پ . ن
این مطالب را عمدا آوردم تا بگویم آیا نگارش این کتاب بدون بیان این پاراگراف امکانپذیر نبود یا نویسنده هدف دیگری در سر میپرورانده ؟
صفحه 18
یوسف گفت : « .... گفتم همان محلهای که ساکنانش بیشتر زنهای فلکزدهای هستند که با سرخاب و سفیدابی که به صورتشان میمالند معاش میکنند و شما سربازهای هندی را میفرستید سراغشان . خودتان که کار و بارتان سکه است .......عوضش درشکهچیها و جندهها و دلالها چند تا کلمه انگلیسی یاد گرفتهاند .
صفحه 19
یوسف صورت زن را در دو دست گرفت .... وگفت ......پاشو جانم . دلم هوایت را کرده . زن لخت که میشد چراغ را خاموش کرد ....به رختخواب که آمد ، پاهای گرم و پشمالود یوسف که به پاهای سردش خورد و دست بزرگ او که پستانهایش را نوازش کرد و پایینتر که آمد همه چیز را فراموش کرد .
پ . ن
این مطالب را عینا از کتاب آوردم تا بگویم کتابهایی مانند "لولیتا" از ناباکوف و "از سکس تا فراآگاهی" از اوشو در برابر این کتاب لُنگ میاندازند .
کلمات و عبارت عامیانه
لاطائلات 13
شر و ور بافتن 14
مثل مرغ سر کنده 17
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سووشون
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , سیمین دانشور

یادداشت ها از صفحه 7 الی 11
صفحه 10
بعد مطربها آمدند . «نعمت» قانون میزد و همکار شکم گندهاش تار میزد و پسرک زیر ابرو برداشتهای «گلم ، گلم ، یار گلابتون» را خواند و رقصید و بعد «عزیزم برگ بیدی ، برگ بیدی ...) را خواند و بعد ضرب گرفتند و چند تا زن و مرد با لباسهای عاریتی قشقایی رقص دستمال و چوبی هشلهفی کردند . زری همه چیز تقلبی دیده بود اما قشقایی تقلبی به عمرش ندیده بود .
پ . ن
با اینکه ابتدای کتاب هستیم اما روند بیان داستان خوب پیش نمیرود . نویسنده نتوانسته فضای موجود را به گونهای که برای خواننده کتاب روان و قابل تجسم باشد به قلم بکشد . استفاده و تکرار چند باره برخی کلمات مانند «لوچ» نیز به این موضوع دامن زده .
صفحه 11
کیک پنج طبقه عروسی ، تحفه سر فرماندهی کل قشون خارجی بود که با طیاره وارد کرده بودند .
صفحه 11
بطور کلی آدم خیال میکرد یک فیلم سینما را تماشا میکند .
پ . ن
چقدر جالب شد . نویسنده به طور زیرکانه میخواهد این موضوع را به خواننده القا کند که تا اینجای داستان را به صورت فیلم به قلم کشیده است در صورتی که عدم توانایی او در انجام این کار را محرز است و این ، یکی از نقات ضعفی است که در یاداشت قبلی به آن رسیده بودیم .
صفحه 11
اول عروس و داماد با هم رقصیدند.....یک بار کلنل انگلیسی با عروس رقصید و یک بار هم سرجنت زینگر که عروس در بغلش مثل یک ملخک میلغزید . انگار پای عروس را هم چند بار لگد کرد . بعد افسرهای خارجی رفتند سراغ خانمهای دیگر . زنهای شهر با لباسهای رنگارنگشان در بغل افسرهای غریبه میرقصیدند و مردهایشان روی مبلها نشسته بودند و آنها را میپاییدند . گفتی بر سر آتش نشستهاند .
صفحه 11
هر رقصی که تمام میشد افسرها ، خانمها را به جای اولشان میرساندند . انگار خودشان تنها نمیتوانستند برگردند . بعضی از افسرها پاها را جفت میکردند و دست زنها را میبوسیدند و اینگونه که میکردند مردهای آن زنها مثل فنر از جا میجستند و دوباره مینشستند .
پ . ن
حتی همین ماجرا را نویسنده نتوانسته به خوبی بنویسد . کلمه « انگار» تکراریست و عبارت «مردان آن زنها» برای این متن مناسب نیست و نسبتها را خوب بیان نمیکند . شاید بکاربردن عبارت «شوهرهایشان» بهتر بود .
صفحه 11
سرجنت زینگر آمد جلو زری . پاهایش را بهم جفت کرد که درق صدا کرد و تعظیم کرد و گفت : «برقصیم» . زری عذر خواست . زینگر شانهاش را بالا انداخت و رفت سراغ خانم حکیم .
پ . ن
به نظر شما در همین پاراگراف چند تا اشکال به چشم میخورد ؟ به نظر من نویسنده سواد نگارش ندارد .
کلمات و عبارت عامیانه
به صرافت افتادن 9
پر و پیمان 11
درق صدا کردن 11
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سووشون
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , سیمین دانشور

یادداشت ها از صفحه 1 الی 6
صفحه 5
خانم زهرا ، یوسف خان ، زری
یوسف به روی زنش خندید . همیشه سعی میکرد به روی زنش بخندد . با لبهایی که انگار هم سجاف داشت و هم دالبر ، و دندانهایی که روزی روزگاری از سفیدی برق میزد و حالا دیگر از دود قلیان سیاه شده بود .
صفحه 5
دور تا دور سفره سینیهای اسفند با گل و بته و نقش لیلی و مجنون قرار داشت و در وسط نان برشته به رنگ گل . خط روی نان با خشخاش پر شده بود : «تقدیمی صنف نانوا به حکران عدالت گستر .» با زعفران و سیاهدانه نقطه گذاری کرده بودند و دورتادور نان نوشته شده بود : «مبارک باد»
صفحه 6
اما باز به قول یوسف تقصیر نانواها چه بود ؟ آذوقه شهر را از گندم تا پیاز قشون اجنبی خریده بود .
صفحه 6
هر کس چرخ خیاطی سینگر میخرید خود مستر زینگر با آن قد و بالای غول آسا ، مفت و مجانی ده جلسه درس خیاطی به او میداد . با آن هیکل چاق و چله پشت چرخ خیاطی مینشست و گلدوزی و شبکه و چین دوقلو یاد دخترهای مردم میداد . تعجب بود که خودش خندهاش نمیگرفت . اما دخترهای مردم خوب یاد میگرفتند .
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سووشون
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , سیمین دانشور
