یادداشت ها از صفحه 375  الی پایان کتاب

 

در فصل 33 ، سلین به پناه آوردن به خیابان و مقایسه آن با زندگی در آپارتمان و زندگی در هتل می‌پردازد . وی اساس تشکیل خانواده ها را محکم نمی داند و آن را به نوعی اجبار برای در کنار هم زندگی کردن تلقی می کند زیرا در آنصورت زندگی ارزانتر تمام می شود .

 

در صفحه 377 می گوید :

خانواده برای هر کاری مناسب است جز نگاه کردن . امتیاز پدر و خوشی اش در این است که خانواده اش را ببوسد  و نگاهی هم به آن ها نیندازد . تمام آرزویش همین است .

سلین رفتارهای دانشجویان را در طول این سال ها ( از زمانی که خود دانشجو بوده ) همچنان بدون تغییر ارزیابی می کند .

او همچنان به وجود تمایلات جنسی به عنوان یک نیاز ابدی و سیری ناپذیر و ننگ کامجویی برای قشر فقیر و روش های رویارویی با آن در سطح شهر میپردازد و از پومون پا انداز و اعرابی و سیلاب های احساساتی مراجعینی می گوید که هرگز از نیم تنه خود بالاتر را درک نکرده اند  .

 

صفحه 380

اول دیوانه ها یک طرف ، بعد خود آزارها و منحرف ها یک طرف دیگر ، شلاق دوست ها اینجا ، و نوع سلطه طلب توی صفحه ای دیگر . خوشگذرانی به زودی زود ، کار پر دردسری می شود . باید گفت که به حق از بهشت بیرون مان کرده اند .

 

صفحه 381

وقتی که جوان باشی و چیزی ندانی هر غمی را با غم عشق اشتباه می کنی .

 

صفحه 382

عشق خودش بدبختی است ، چیزی نیست جز همین ، و خود همین پس فطرت است که از زبان ما دروغ سر هم می کند ، و غیر از این چیزی نیست . نامرد همه جا هست . نباید بیدارش کرد . حتی به دروغ یا به خاطر خودنمایی . ظرفیتش را ندارد .

 

صفحه 383

مرض این دختر لهستانی این بود که با آرزوهای غیر ممکن ، دستگاه عصبی اش را درب و داغان کند .

 

 در صفحه 384  سلین وجود بعد مسافت در عشق را یک نوع توفیق می داند و می گوید : رمز کار این است : حضور مختصر ، مخصوصا در عشق .

 

صفحه 389

در بعضی موارد آدم چیزی نمی شنود ، جز چیزهایی که دلش می خواهد بشنود و به حالش سازگار باشد .

 

 

در فصل 37 گفتگوهای بین مادلون و لئون جالب است . عباراتی که مادلون به لئون می گوید آشناست و حرف تمام زن های عاشق همین است :

۱-از حسادت نیست ، از این است که تو را زیادی دوست دارم

۲-می خواهم فقط مال خودم باشی

۳-بگو که دوستم داری

۴- می پرستمت

 

مطالعه فصل 41 چون حاوی روایت ماجرای بین لئون و مادلون از زبان خود روبینسون بود ، روانتر و جذاب تر و برای من آموزنده تر از فصل های قبل بود .

واقعا که خصوصیات زن ها خیلی شبیه بهم است .

 

 

لغات عامیانه کتاب با شماره صفحه

 

موس موس   377

قر و قمیش 381

دلت غنج بزند   383

سُک سُک     394


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۳/۲۰ | 20:32 | نویسنده : پرویز |

 

 

یادداشت ها از صفحه 290  الی  374 پایان فصل 32

 

صفحه 291

آدم به جایی میرسد که با کوچکترن چیزی ، با کمترین تسلایی که زندگی لطف می کند و برایش باقی می گذارد ، سر کیف می آید .

 

صفحه 292

من هم مثل مادرم هرگز نمی توانستم در مقابل بدبختی هایی که نازل می شد کاملا احساس بی گناهی کنم .

 

صفحه 295

عادت ها خیلی زودتر از شهامت کسب می شوند ، مخصوصا عادت سیر کردن شکم .

 

صفحه 296

راستش خیلی بیشتر دلم می خواست  "به بر" را از مرگ نجات بدهم تا مریض های بزرگسال را . هرگز به رفتن بزرگسالی اهمیت نخواهی داد ، چوم در واقع به خودت می گویی یک احمق کمتر ، در حالی که در مورد بچه ها به این راحتی نمی توانی حرف بزنی . آینده هم وجود دارد .

 

صفحه 307

آدم ها چیزی برای گفتن ندارند . واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می زند . هر کس برای خودش و دنیا برای همه .

 

صفحه 308

وقتی آن شب به خانه بر گشتیم ، دیدم توی اتاق انتظار( ننه هانروی) با عمه به بر مشغول گپ زدن است . داشت برایش می گفت که چقدر از قوم و خویش هایش را از دست داده تا به این سن و سال رسیده است : خواهرزاده ها و برادر زاده های ده دوازده ساله ، عموها و دایی ها ، پدری در دور دورها ، وسط قرن گشته ، عمه ها و حاله ها و دخترهای خودش که این طرف و آن طرف و همه طرف گم شده اند .

پ . ن

یاد موضوعی افتادم که هر کدام از ما با درجه بسیار بسیار پایینی از احتمال پا به این دنیا گذاشته ایم . درست مانند ذرات پرتوهای خورشید که برای رسیدن به سطح و گسترده شدن در عالم به هزاران سال زمان نیاز دارند .

 

صفحه 321

زندگی خیلی سخت است ،  نه ؟ باید مدام کلک های تازه تری سوار کرد .

 

صفحه 328

غروب یکشنبه ، آخرین روز بازار مکاره ، پیشخدمت کافه مارترودن موقع بریدن سوسیس دستش را عمیقا برید .

پ . ن

البته در اینجا علت این کار پیشخدمت را توضیح نمی دهد ولی دریافت حق بیمه یا چند روز استراحت مد نظر بوده است . در کارگاه های تولید افرادی دیده می شوند که برای دریافت مستمری مادام العمر به مصدومیت خودشان متوسل میشوند . فردی را میشناسم که برای چینی کاری تیرآهن های بزرگ را روی ساق پاهایش انداخت تا بتواند تا آخر عمر به دریافت مستمری نائل شود . و نائل هم شد . لبخند .

 

صفحه 330

برای من اخلاقیات بشری ذره ای اهمیت ندارد ، ذره ای . درست مثل بقیه آدم ها .

پ . ن

کافر همه را به کیش خود پندارد .

 

صفحه 331

همیشه سرم شلوغ است و اکثر مشتری هایم عرب هستند . این ها مشروب نمی خورند . یعنی هنوز عادت نکرده اند . .... این عرب ها از مشروب خوششان نمی آید ، از لواط خوش شان می آید . پیش این ها مشروب خوردن حرام است ولی لواط عیبی ندارد .

پ . ن

تا بحال نشنیده ام که اعراب به چنین صفتی منتسب شده باشند . اما اگر این عمل آن قدرشنیع است که سلین به صراحت و در مذمت اعراب یاد می کند پس چرا همجنس گرایی در ممالک اروپایی و غرب و ازدواج مرد با مرد جزو قوانین مدون آن ها محسوب می شود ؟

 

صفحه 335

فقر و فاقه به بیرحمانه ترین و موذیانه ترین شکل ممکن از نوع دوستی آدم سوء استفاده می کند و شایسته ترین انگیزه های قلبی به شدت مکافات می بینند .

 

صفحه 337

در مکالمه پیرزن هانروی و عروسش کاملا مشخصه که قانونمندی در مملکت شان وجود دارد . این را من در چند جای دیگر کتاب نیز خواندم و این همواره برگ برنده ای برای ممالک پیشرفته است . یعنی چیزی که باعث می شود مردمانشان کمتر ، دست از پا خطا کنند و حتی نسبت به یکدیگر ملاطفت بیشتری داشته باشند بخاطر قوانین و مجازات های سفت و سخت شان است . این را ما به ظرافت هر چه تمام تر در کتاب خودش باش دختر نیز دیدیم . جایی که پدر و مادر را برای بد رفتاری احتمالی  با فرزند حدود یک ماه مورد مواخذه قرار می دهند .

 

صفحه 339

آه . بیرون زدن کثافت وجود بعضی ها خیلی طول می کشد ! ولی وقتی بیرون می زند ، بیا و تماشا کن .

 

صفحه 357

(کشیش) آمده بود به تاریکی شب ما ملحق شود ، فقط همین .

 

صفحه 358

زندگی همین است ، روشنایی خفیفی که در تاریکی شب خاموش می شود .

 

صفحه 361

این کشیش ها خوب می دانند چطور روی فضاحت ها سرپوش بگذارند .

 

صفحه 364

فلاکت مثل زنی است اکبیری که به هر حال به عقدت در آمده . شاید بهتر باشد که بالاخره یک کم دوستش بداری تا اینکه تمام عمر با کتک زدنش جانت بالا بیاید . حالا که نمی توانی سرش را زیر آب کنی ، بهترین کار همین است .

 

 

لغات عامیانه کتاب با شماره صفحه

 

خاله زنک     289

لالمانی        290

چندر غاز     293

لب و لوچه    298

خوش شانش   298

تقش در آمده     299

سرپایی ( دمپایی )  305 

سر پیاز ته پیاز      305

ددری       309

هفت کفن پوساندن    310

از خر شیطان پایین آمدن    313

قمر در عقرب       317

لاپوشانی    321

شیرش کردن     323

شیر فهم    324

ذله     329

دواخانه چی    331

فقر و فاقه    335

شستم خبردار شد    338

سر و ریخت    341

یک کلاغ چهل کلاغ  341

روی انگشتش می چرخاند    341

چسان فسان       351

سماق مکیدن   351

خر مرد  رندی     357

تا تنور داغ است نان را باید چسباند 361

قوز بالای قوز  363

دیو بوگندو    364

قر و غمزه      367

سگ لرز   369

اِخ کردن    369

پیرشان در آمد    371

زرتش قمصور شد   372

زپرتی    374


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۰۵ | 13:59 | نویسنده : پرویز |

 

 

تحلیل ها  از صفحه 290  الی 374  پایان فصل 32

(به علت حجم بالای مطالب ، یادداشت های این فصل ها در نوبت بعد ارائه خواهند شد)

 

در فصل ۲۴ کتاب ، سلین به دنبال دوستش «پاراپین» به انستیتو می‌رود تا راه حل جدیدی برای درمان «به بر» که به بیماری تیفوئید دچار شده است پیدا کند .

 

فلاکت از سر و رو و وضع ساکنان محله سلین می‌ریزد . همه جا را فقر ، جهل ، بیماری و مرگ فرا گرفته است . زندگیه پر از تلاطمی که حتی گریبان سگ ها را گرفته و ظاهرا از دکتر محله تا دیگر ساکنین محل را درگیر نموده است .

عدم تصمیم گیری «پی یر» برای بردن همسرش به بیمارستان هنگامی که همسرش وضع حمل درستی ندارد بسیار تعجب برانگیز بود . البته از او به عنوان مردی شل و ول در داستان یاد شده است . سلین بر خلاف معمول بعد از اینکه تمام خصوصیات او را بازگو می‌کند اسمش را می آورد .

 

در فصل 27 از برپایی بازار مکاره در روز یکشنبه ( مانند جمعه بازار) شده است ولی از آنجا که صحبت زیادی از خرید و فروش نشده است و بیشتر به بُعد تفریحی بازار پرداخته شده آیا ممکن است منظور یک کارناوال بوده باشد ؟

 

معنای کلمه تخرخر در صفحه ۳۵۴ را نمی دانم . اصلا تا بحال نشنیده ام .

 

اسم کتاب به خوبی انتخاب شده چون داستان کتاب تماما در ظلمات و تاریکی های زندگی توام با فقر که مسبب همین تاریکی‌ست ، پیش می‌رود .

 

در صفحه ۳۴۷ پس از یک وقفه نسبتا طولانی به یاد مادرش می افتد و از او سخن می‌گوید . مادری که به اعتقاد سلین در سالهای عمرش به دور خود توهم انبار کرده است .

 

در صفحه ۳۴۶ مرگ را مانند عروسی برای فقرا می‌داند و می گوید در واقع مرگ یک کم‌ شبیه ازدواج است .

در چند جای دیگر ، برخی عبارات به چشم می‌خورد که در ضرب المثل های ما نیز وجود دارد . مثلا در صفحه ۳۴۲ می‌گوید «پیرزنه .... خیلی راحت ما را روی انگشتش می چرخاند» یا در صفحه ۳۴۱ از « یک کلاغ ، چهل کلاغ» صحبت شده است .

 

مکالمه با کشیش و توصیف آن که سرپرستی یک کلیسا را در آن منطقه دارد و توصیف شکل و شمایل کشیش ، که سلین بعلل قدیمی از این صنف آدم ها خاطره بدی در ذهن دارد ، انزجار او را به خوبی بیان می کند . ولی همچنان معتقدم بهترین دیالوگ و مکالمه کتاب ، بین سرهنگ و امربر در زیر شلیک توپ ها بوده است .

 

کلا برداشت سلین برداشتی واقع بینانه از جامعه آن روز بوده است  . برای همین در جایی سلین عنوان می‌کند که در رویارویی با دیگران ، آنها را عاری از لباس و عریان در نظر می‌گیرد تا جدا از ظاهرشان و فقط با توجه به اعمالشان به واوکاوی صحیح شخصیت آنها بپردازد .

سلین معتقد است کثافات در انسان وول میخورد که ممکن است با هر بهانه ای سر وا کند و بیرون بریزد و نمایان شود .

 

بنظر من دیدگاه سلین فقط معطوف به جامعه خودش می‌شود . آن هم فقط جامعه ای که در آن زندگی می‌کند و بعنوان محله یا منطقه سکونتش هر روز در آن روزها را به شب می‌رسانده .

اما در فرهنگ بقیه ملل یا حتی چند محله بالاتر از محله فعلی سلین انگار دنیا بر روی پاشنه دیگری که خوشبختی و مهربانی و درستکاری‌ست می چرخد .

 

فقر الزاما زندگی تبهکارانه را پیش روی انسان نمی گذارد اما تاثیرات مخرب آن بر همه ابعاد زندگی غیر قابل انکار است . برای همین سلین در صفحه ۳۴۸ می‌گوید که : (از نظر دیگران) جای تردید نبود که همه ما آدم های مشکوکی بودیم . گر چه سلین این جمله را در موقعیتی که برای «روبنسون» اتفاق افتاده است عنوان می‌کند ولی وقتی دختر بچه به سراغش میرود تا او را به بالین روبنسون راهنمایی کند و می‌ترسد با سلین هم قدم شود ، در می یابیم که  در دیگر جاها این شک و تردید بصورت عمومی بین همه مردم وجود داشته و همه نسبت به هم شک داشته اند . عروس به پیرزن ، پیرزن به روبنسون ، روبنسون به عروس و دکتر سلین به همه اونها . در این قسمت داستان من به آموزشی که آن دختر بچه از طرف والدینش دریافت کرده بود تحسین گفتم .

 

خب ما در جای دیگر داستان می‌خوانیم که برخی دخترها با رسیدن تقریبی به سن بلوغ با دو فرانک به سمت اعمال نامشروع و (حتی بیماری سوزاک را هم عنوان کرده است) می‌روند . وجود اون دختر بچه و مراقبت از خودش ، و عدم اعتماد به حتی افرادی که می‌شناسدشان ، تحسبن برانگیز بوده و نشان می‌دهد فقر فقط سایه شوم نیست . چیزی که شوم است بی بند و باری های بزرگترها‌ست که به کوچکترها سرایت می کند . حالا همین بی بند و باری وقتی در جامعه ای هر چند محدود به یک یا چند محله یا منطقه ، فراگیر شود ، آثارش فلاکتی است که دامن همه را می گیرد . از دختر کارگر در رستوران که شب‌ها را با عرب ها می‌گذراند یا مسئول رستوران که نمی‌توانست با انبساط خاطر به حساب و کتاب درآمد یکشنبه بازارش بپردازد

 

در یادداشت های کتاب لولیتا توضیح دادیم که افراد بظاهر آرام و موقری وجود دارند که در باطن ، گرایشات عجیب و بوالهوسانه ای را با کودکان در سر می‌پرورانند . کودکانی که اسمشان را "نیمفِت" گذاشته بودند .

 

مردم جامعه باید بشدت مراقب هوسرانانی که در پشت کتاب و قلم و ظاهر آرام خود ، پنهان می‌شوند و منتظر فرصت هستند تا در پارک یا مترو با آرنج دست یک دختر بچه به کامیابی برسند ، باشند . باید کودکان را آموزش داد .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : جمعه ۱۳۹۹/۱۲/۱۵ | 21:19 | نویسنده : پرویز |

 

 

یادداشت ها از صفحه 260  الی  289 پایان فصل 23

 

صفحه 268

پیرزن شاد و شنگول بود ، غر غرو و کنس ، ولی شاد و سرزنده . این بی چیزی که بیش از بیست سال با آن سرکرده بود  ابدا روی روحش اثر نگذاشته بود . برعکس بر علیه دنیای خارج بود که علم دفاع را راست کرده بود . انگار که سرما و حتی مرگ هم از بیرون می آمد ، نه از درون . به نظر نمی رسید که از درونش ترسی داشته باشد . به درونش مثل چیزی مستحکم و کاملا روشن ایمان داشت . مرا باش که این همه دنیال درون خودم آوارگی کشیده بودم و تمام دنیارا زیر پا گذاشته بودم .

 

صفحه 272

آنقدر جذاب بود که بیا و ببین و آنقدر پر شور که کمتر زنی به گردش می رسید ..... وی موضوع این بود که فقط با مردهای زن دار دوست می شد . آن هم فقط مردهای زن دار خبره که زیبایی های زبیعی را بشناسند و قدرش را بدانند و ماجرای هوسبازی های جزیی را با ماجرای عاشقانه قاتی نکنند .

 

صفحه 277

پزشکی هم کار چرندی است . وقتی که در خدمت اغنیاء هستی می شوی نوکرشان ، وسط فقرا که هستی مثل این است که دزد باشی .

 

صفحه 280

دختره آرام جواب می داد : این حرف ها را نزن مامان ! نگو ! کتکم بزن مامان ، ولی این حرف ها را نزن .

 

صفحه 284

من فورا پدر بزرگ را شناختم . پچ پچ می کرد و مدت ها پایش را به پادری اتاقم می مالید . موجودی بود سر به  زیر ، خاکستری و قوز کرده . به خاطر نوه اش بود که آمده بود سراغم و می خواست عجله کنم . دخترش را هم یادم بود . ما خوبی بود که دیگر کم کم داشت از دور خارج می شد .

 

 

لغات عامیانه کتاب با شماره صفحه

 

 

آزگار     260

پاپاسی     261

قرض و قوله    262

سقلمه   264

غرشمال    267

جنگولک بازی   267

چاچوله باز    267

بامبول 267

شوخ و شنگ   268

آدم جفنگ چلغوز دبنگ   268

مرگ یک بار شیون هم یک بار   269

هِرّی   270

انگار مویش را آتش زده باشند    271

نَپِلِک   271

هُلُفدانی   271

آبریزگاه   271

نخورد نداشت (غیر ممکن بود که انجام نشود)  273

اِلِه و بِلِه     273

کیفور   279

پاپتی   282

قلچماق   285

حشر و نشر  285

اُخت   285


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۰۹ | 23:9 | نویسنده : پرویز |

 

یادداشت ها از صفحه 187 الی  259 پایان فصل 20

 

صفحه 191

هر جا که باشی ، به ندرت اتفاق می افتد که زندگی سراغت بیاید و کاسه ای زیر نیم کاسه کثافتش نباشد .

 

صفحه 214

ما طبیعتا آنقدر پوچیم که فقط تفریح می تواند مانع مردن ما بشود . در مورد من ، ریسمانی که با شدت وحدتی مذبوحانه به آن چنگ می زدم ، ریسمان سینما بود .

 

صفحه 219

غلغله مبهم جماعت متحرک و مردد و همیشه خسته ، همیشه در حال رفتن و بع دوباره در حال تردید و برگشتن . غلغل مربای مردم شهر .

 

صفحه 219

به طرف شان داد زدم : کمک ! کمک ! . فقز بخاطر این که ببینم طوری شان می شود یا نه . انگار نه انگار . زندگی و شب و روز را هل می دادند .

 

صفحه 220

بالاخره بعد از کلی مکافات ، آن دوست کوچولوی نازنینم ( لولا )  را در طبقه بیست و سوم یکی از ساختمان های خیابان هفتاد و هفت پیدا کردم . واقعا عجیب است که مردمی که ازشان چیزی می خواهی ، بتوانند این همه به نظرت چندش آور بشوند .

 

صفحه 221

بعد از رونق کار موزین و مادام هروت می دانستم که پایین تنه برای فقرا یک جور معدن طلای دم دست به حساب می آید .

 

صفحه 222

هر تن و بدن سالمی همیشه یک تجاوز ممکن است .

 

صفحه 224

می بایست باز هم راه شناختن چهره های تازه و محیط تازه و همین طور روش های تازه حرف زدن و دروغ گفتن را یاد بگیرم .

 

صفحه 229

واقعا چه حیف است که جایی دختر کوچولویی درست نکرده اید ، فردینان . طبیعت خیالباف شما وقتی در وجود زنی باشد ، چیز خوبی از آب در می آید در حالی که برای مرد ابدا مناسب نیست .

 

صفحه 236

اینجا درس هایت به هیچ درد نمی خورد پسر جان . اینجا نیامده ای فکر کنی . آمده ای همان کاری را که یادت می دهند ، انجام بدهی .ما در کارخانه هامان به روشنفکر احتیاجی نداریم . به بوزینه احتیاج داریم . بگذار نصیحتی به ات بکنم . هرگز از فهم و شعورت حرفی نزن . ما جای تو فکر خواهیم کرد ، دوست عزیز . هرگز یادت نرود .

 

صفحه 238

وقتی ساعت شش ( بعد از ظهر پس از تعطیل شدن کارخانه ) همه چیز متوقف می شد ، صدا را همراه خودت می بردی . من تمام شب این صدا و بوی روغن را با خودم داشتم ، طوری که انگار دماغ جدیدی پیدا کرده بودم و مخ جدیدی .

 

صفحه 239

خیلی زود نسبت به مالی که از زن های خوشگل خانه بود ، احساس استثنایی اعتماد را پیدا کردم . احساسی که در آدم های ترسو جای عشق را می گیرد . مهربانی ها و آن پاهای شریفش هنوز یادم می آید طوری که انگار همین دیروز بود . هر چه که دیگران دل شان می خواهد بگویند اما اشرافیت واقعی در پاها نمایان است ، بحث ندارد .

 

صفحه 251

توی تراموا برای شروع روز ، مرافعه ای راه می افتد . زن ها از پسر بچه ها هم پر سر و صدا ترند . تمام خط را برای یک پول سیاه کم و زیاد معطل می کنند .

 

 

لغات عامیانه کتاب با ضماره صفحه

 

بزک دوزک   187

انگشت کوچکه اش   189

چار طاق   191

لنبرم   192

شق و  رق   194

جیغ جیغو   194

لولو خرخره    196

لا طائلات    199

بزن بچاک    199

زردنبو   199

قازورات    206

پیلی پیلی    207

غلت و واغلت    209

آکله   214

چسناله    214

تیغش بزنم   215

لنباندن    217

لندهور    218

عق زدن     219

چپ اندر قیچی    225

باران شلاقی    229

بامبولی    230

بیست دلار بسلفد    232

لقوه   236

دک و پوز 240

موزین سلیطه لولای آپارتی 240

باسمه ای    245

عور و ادا    246

آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار هیچی   249

دلنگ دلونگ کنان  250

خرپشته ها   251

تک و توک  253

دَم پَر   253

گران گازی  ( دندان گرد )  254

ونگ   257

ننه من غریبم بازی    257

پدر سوخته بازی   257

حناق   258

یکی به دو   258

هاف هافو     258

سر وکول   259

 

معنای کلمه "تفرعن" در صفحه 206 را نمی دانم .

معنای کلمه "مغاک" در صفحه 207 را نمی دانم .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : شنبه ۱۳۹۹/۱۰/۲۰ | 12:54 | نویسنده : پرویز |

 

یادداشت ها از صفحه 131 الی 186 پایان فصل 13

 

تحلیل

سلین به کلی از فضای جنگ دور شده و در مستعمرات به فکر ساختن آینده خودش می باشد . ازطرفی دیدگاه مادرش را توام با خرفتی میداند .

ماجراهای بحبوحه جنگ و حتی پشت جبهه و اقامت در بیمارستان چه به عنوان بیمار روانی و ... شروع خوبی برای داستان کتاب بود . اما از وقتی عازم مستعمرات میشود داستان کتاب و فضای حاکم بر آن کلا متفاوت می گردد .

سلین در نوشته هایش تبعیض نژادی و فقر و فلاکت سیاه پوستان را فریاد میزند .

کتاب چندین ویژگی ممتاز دارد . مثلا نگاه نویسنده بسیار ریز بین و با تشریح دقیق جزییات توام است .

این که با تمام مشکلات طاقت فرسا ، کنار آمده و دست و پنجه نرم کرده است . مثلا او تنها کسی بود که پس از دو سال وارد منطقه نمایندگی شرکتش آنهم در دل جنگل های انبوه و مرطوب  می شد .

بنظر من سلین منصفانه به روایت داستان پرداخته است .

 

صفحه 135

منحرف ها به اندازه بقیه دزدی نمی کنند . این مطلب به تجربه دستگیرم شده .

 

در صفحه 148 به تمساح های موذی اشاره شده است که گر چه انگار از فلز ساخته شده اند ولی از گرمای دیوانه کننده کیف می کنند . چون تمساح ها جزو جانوران خونسرد هستند بنایراین دمای بدنشان تابع دمای محیط است بنابر این عمل تعریق در گرمای شدید صورت نمی گیرد . اصولا نه گرمشان می شود و نه سردشان می شود . پس هیچوقت تب یا لرز نمی کنند .

 

صفحه 150

نژاد سیاه بوی فقر می دهد ، بوی بطالت تمام نشدنی ، بوی تسلیم و رضای ننگ آور . در واقع درست مثل فقرای ما ، اما با زاغ و زوغ بیشتر و لباس های کثیف و شراب سرخ کمتر .

 

صفحه 161

گل ها هم عین آدم ها هستند . هر چه درشت تر ، احمق تر .

 

صفحه 169

آنقدر ( آلسید ) محبت نثار این دخترک افق های دور دست می کرد که می شد با آن دنیایی را از نو آغاز کرد . اما هیچ کس نبود که به این نکته پی ببرد .

پ . ن

شاید منظور از آلسید ، اَل سیّد باشد . زیرا کشور آفریقایی بوده و در جایی به وجود چند عرب اشاره شده بود .

 

صفحه 175

سیاه پوست ها .... همه شان یا مرده اند و یا در حال گندیدن ..... درست مثل تکه هایی از تاریکی شب که دیوانه شده باشد . اگر از من بپرسی ، سیاه پوست همین است . خلاصه یک مشت آشغال . یک مشت فاسد .

 

صفحه 182

مادرم از فرانسه از من خواهش می کرد که مواظب سلامتی خودم باشم . همانطور که موقع جنگ هم به من می گفت . حتی اگر پای چوبه دار هم بودم ملامتم می کرد که چرا شال گردنم را جا گذاشته ام . هرگز فرصت را از دست نمی داد که به من حالی کند دنیا جای قشنگی است و او کار خوبی کرده که مرا به دنیا آورده . این موهبت موهوم ، کلک رهایی بخش همه مادرها در مقابل بی توجهی شان است .

پ . ن

بنظر می رسد سلین در این جا مادرش را فردی مزاحم و موقعیت نشناس معرفی می کند . مادری که بدون توجه به وقایع روزگار به جزئی ترین کاستی های پسرش ( بعنوان مثال و فرض ، شال گردن در پای چوبه دار ) می پردازد . اما شاید حقیقت دیگری اینجا نهفته باشد . با ذکر مثال توضیح می دهم .

سال ها پیش هنگامی که داشتم با اتومبیل از یک خیابان عریض و اصلی مرکز شهر عبور می کردم یک تابلوی کوچکی را دیدم که نوشته بود : مورق موجود است . بله درست خواندید . نوشته بود مورق موجود است . امام مورق چیه ؟ استفاده از این شیوه برای حک کردن مکان آن مرغ فروشی در ذهن من به خوبی انجام گرفته بود زیرا من بعد از سال ها هنوز می دانم آن مرغ فروشی دقیقا در کجا قرار دارد . بنظر من سلین اگر می خواست از مادرش به همان تعریف و تمجیدهای کلیشه ای بپردازد هرگز در ذهن ما نمی ماند . اما سلین بدین صورت و با بیانی نامتعارف توانسته به زیبایی هر چه تمامتر مادرش را مدح کند . مادر بسیار دلسوز و مهربانی که حتی در پای چوبه دار فرضی ، بفکر اینست که فرزند دلبندش سرما نخورد .

 

صفحه 183

قانون ، چرخ فلک بزرگ بدبختی است . وقتی که فقیر بیچاره ای اسیرش می شود ، تا قرن ها بعد هم می توان فریادش را شنید .

پ . ن

شاید تصور اولیه ما در مطالعه این کتاب این بوده باشد که سلین فردی منفی گرا و کج بین است . یعنی او فقط کاستی ها و بلایا را می بیند و تقریبا هیچ لحظه مفرحی برای او وجود ندارد . اما او در یک جا از داستان عنوان می کند که کلا مردم دنیا را به دو دسته تقسیم کرده است . افراد پول دار و افراد بی پول . از آن جا که او در دسته دوم قرار داشته است به ناچار هر چه میدیده و هر بدبختی که بر سرش می آمده از سر ناداری و بی پولی بوده است . مطمئنا او اگر فردی متمول بود کتاب سفر به انتهای شب جور دیگری نگاشته شده بود .

 

صفحه 186

اعتماد داشتن به آدم ها ، خودش تا اندازه ای مردن است .

 

لغات عامیانه کتاب با شماره صفحه

 

غلپ  129

زرت شان  132

زر زیادی    132

راه و چاه کار  134

خون خونش را می خورد    135

پر و پیمان   136

شُل و ول   13

مشنگ    137

سنده   144

تخم جن   146

زخم و زیل   14

غژمه پوش    148

زاغ و زوع   150

شکار بودن ( شاکی بودن ، گلایه داشتن ، به ستوه آمدن )   151

قُپی   155

فزرتی   158

قاتی   161

ملتفت  167

جفنگ  168

پیرارسال  168

پهناب   170

دِکی   175

قاه قاه   176

هول و ولا   179

چِغِر    181

زپرتی     182

حضرت فیل    182

آلونک   186


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۹/۰۹/۳۰ | 13:34 | نویسنده : پرویز |

 

یادداشت ها از صفحه 95 الی 130 پایان فصل 10

 

سلین میگوید افرادی که بد اخلاق و شرور هستند ، ثابت قدم و پر طمطراق ترند .اصطلاحا کار را پیش میبرند

بعدها عنوان میکند که باید قیمت آدم ها و اشیا را قبل از این که درگیرشان شویم بپرسیم . اما به نظر من  وقتی خودش اعتماد بنفس نداشته باشه به اعتماد بنفس اونها تکیه میکنه .  و باز به نظر من افراد شرور عمدتا طبل تو خالی اند و وقتی  شجاع تر از خودشان را ببینند به زانو در می آیند

 

در صفحه ۲۶  ( این مطلب از فصل قبل جا مانده بود) سلین در جمله ای کوتاه ، سوختن یک دهکده در اثر گلوله های توپ را بدین زیبایی تعبیر کرده است :

"سوختن یک دهکده یک شب تمام طول می کشید ..... به گل درشتی شبیه می شد ، بعد غنچه ، و آخر سر ، هیچ".

 

سلین در فصل هشتم کتاب به چگونگی ایجاد شعرهای حماسی و اتفاقات پشت پرده آن میپردازد . از سربازان راوی جنگ ، که غلو را دستمایه مطرح شدن خود کرده اند تا شاعران قهار که با قافیه پردازی های آتشین ، آن غلو ها را تزیین کرده اند و خوانندگان پر طنین اشعار بر روی صحنه که با ظرافت خویش . شعله حماسه را در دل شنوندگان دامن می زنند .این سناریو با قاپیده شدن تحسین و توجه حضار  توسط برانلدور که در اصل حق سلین بوده است ، پایان می پذیرد .

 

در صفحه 95 صحبت از بحران های اعترافی شده است . ظاهرا این بحران پس از گذراندن یک دوره روان پریشی در حالیکه بیمار رو به بهبودی می باشد رخ می دهد . نمیدانم تا بحال با افرادی اینچنینی از نزدیک روبرو و یا در تعامل با آن بوده اید یا خیر . این افراد بهیچوجه رفتار خود را نقد نمی کنند . ظاهرا برخی پارامترهای تشخیص در این افراد از کار می افتد و شخص بیمار با استناد به برخی دریافت های ناقص ذهنی به واکنش متقابل می پردازد . فردی را میشناختم که پسر خردسال خود را بیش از 10کیلومتر پیاده راه برده بود تا اثری که احتمالا از یک لقمه حرام در پسرش ایجاد شده بود را اصطلاحا آب نماید . من چندین بار در قضیه هدایت ایشان جهت بستری در بیمارستان روانی حضور داشتم . ظاهرا اولین نشانه های بهبودی در این بیماران زمانیست که فرد بیمار وارد مرحله بحران اعترافی می گردد . زیرا هر بار که وی را از بیمارستان ترخیص می کردیم کلیه کارهای قبلی خود را مذمت می کرد .

در فصل دهم کتاب ، سلین از وقایع جنگ دور و با شرایطی که به او تحمیل شده ، با یک کشتی فرسوده عازم آفریقا می شود . فصل دهم به ارتباطات سلین و دیگر مسافران کشتی میپردازد . مسافرانی که از هر قشری سوار آن شده اند و با سوء تفاهم های ایجاد شده به مقابله با سلین می پردازند واو را فردی منحوس در کشتی می یابند که باید با انداختنش در دریا برای همیشه از شرش خلاص گردند . اما سلین که در حصار بیمارستان توانسته بود نقش بازی کردن را خوب فرا بگیرد با توسل به چرب زبانی و ایراد شعارهای میهن پرستانه به ایفای نقش جدیدش که تملق است می پردازد و بدینگونه خود را از یک واقعه هولناک که همانا کشته شدنش به دست مسافرات کشتی است نجات می دهد . 

سلین که در صفحه 80 کتاب ، نهایت وجود زنان را مستخدمه خوانده است در این فصل از کتاب در صفحه  128 ، مردها را لاف زن خطاب می کند و می گوید هیچ مردی نیست که پیش از هر چیز لافزن نباشد .

 

از آنجا که کتاب بعلت عامیاته بودنش مورد انتقاد تنی چند از نویسندگان زمان خود قرار گرفته شده بود بر آن شدم تا کلیه لغات عامیانه را استخراج نمایم .

 

لغات و عبارات عامیانه با شماره صفحه

 

ماچه سگ  98

مجیز   103 

زاغ و زوغ   108

جنس جلب  110

تَلَکه   113

رفت سی خودش  114

پول و پَله   116

 

 در صفحه 113 ، با واقعه  دار زدن مادر پیری که فرزندش را در جنگ از دست داده است روبرو می شویم . اگر در صفحات حوادث با خودکشی فردی از نسل جوان یا در سنین نوجوانی بر خورد نماییم گر چه دلخراش است ولی برایمان قابل قبول تر است تا این که مادر سن و سال داری را ببینیم که خودش را به دار  زده است . آیا تا به حال با چنین داستانی که مادری  خودش را با دست خودش به دار بکشد روبرو شده اید ؟ متاسفانه من شده ام .

چند سال پیش در شبکه های مجازی با فردی آشنا شدم . از آن جا که شنونده بسیار خوبی هستم و بهیچوجه سوال شخصی از افراد نمی پرسم ،  این آشنایی کم کم به بیان درد دل های ایشان و موضوعات بغرنجی که در پیرامونش وجود داشت کشیده شد . گرایش و اعتماد ایشان به حدی زیاد گردید که در گفتگوهای بین مان به ریز ترین جزئیات زندگی اش می پرداخت . من فقط شنونده بودم و شاید این کار باعث شده بود تا  ایشان بتواند مقداری از رنج و تالمات درون خود را بیرون بریزد . یکبار او تعریف کرد که چگونه یکروز صبح پس از این که از خواب برخاسته است مادر خود را در حالیکه خودش را به دار کشیده است روبرو شده . 

 

 صفحه 114

تا حالا دیدی کسی از غصه برود و خودش را دار بزند ؟ اگر این طور بود من می بایست تمام مدت در حال دار زدن خودم باشم .

 

 صفحه 116

آدم در صورت ِِ نداری ، همیشه باید وانمود کند که به درد خور است .

 

 صفحه 128

هیچ مردی نیست که پیش از هر چیز لاف زن نباشد .

 

 صفحه 128

نفش پادری چاپلوس تقریبا تنها نقشی است که از طریق آن انسان ها وجود همدیگر را با لذت تحمل می کنند . 

 

 صفحه 129

از وفتی که نحوه شنیدنم را از همه جالب تر دیده بود ، هزاران خصلت پسندیده در وجودم کشف کرد .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۹/۱۹ | 7:47 | نویسنده : پرویز |

 

یادداشت ها از صفحه 1 الی 94

 

تحلیل

این داستان را هیچکس نمیتواند بدینگونه و با جزئیات کامل و البته منصفانه بنویسد مگر آن که خودش در جنگ حضور داشته و تمام وقایع را دیده باشد . سلین نویسنده زبر دستی است .

برخی موارد کتاب را عینا در جنگ دیده ام . دوست و هم رزم من در حالی که نیمی از صورتش به شدت آسیب و از بین رفته  بود ، در آن لحظات فقط مادرش را صدا میزند .

نویسنده با روایت تمام کاستی ها و نابسامانی های جنگ ، تمام لحظات حیاتی و دارای اهمیت آن را بیان کرده و زندگی عاری از نزاع را فریاد میزند . نزاعی که هیچیک از سربازان طرفین درگیری علت آن را نمی دانند .

بالاخره سر و کله قطب دیگر ماجرا یعنی "لولا" پیدا شد .

از وقتی سر و کله "لولا" پیدا شد جنگ بیرونی فراموش و جنگ درونی آغاز شده .

سلین برای جلب توجه و از دست ندادن لولا ، با ناخواسته های درونش میجنگد تا بلکه رضایت لولا را با خود همراه کند . در واقع سلین در برابر لولا زانو زده است و بسیار با احتیاط و حساب شده عمل می کند .

وضع مردم در پشت جبهه نیز که اسفناک بوده و طبق اظهار سلین ، مردم فقط سه کار انجام میدادند که دو تای آن دروغ و مرگ بود .

همچنان که در مطالعه کتاب پیش میرویم دایره لغات عامیانه کتاب نیز گسترده تر میشود . من در حال گردآوری مجموعه این لغات هستم .

سلین در صفحه ۸۰ کتاب دقیقا در سطر اول نوشته : "همه زن ها ته وجودشان مستخدمه اند" .

"لولا" کم بود به "موزین" هم آراسته شد

در ادامه او در درمانگاه یا همان شبه بیمارستان یاد میگیرد که برای اینکه نظر دیگران را جلب کند و حتی برای اینکه در راه این که کشته نشود به ایفای نقش بپردازد و آنچه را اعتقاد ندارد بر زبان بیاورد و ندای پیروزی پیروزی سر بدهد .

 

صفحه  42

متوجه شدم که سن و سال بیشتر عقل آدم را به کار می اندازد . آدم را همه فن حریف می کند .

 

 صفحه 44

ضمن این که به این صورت آهسته با ما حرف می زد ، زنش و دختر چاق و سرخ و سفید و اشتها آورش هر از گاهی کلمه ای در تاییدش می گفتند .

 

 صفحه 47

زن ها انگار نشادر استعمال کرده بودند و پیرمردها هم سرتا پا دهن بودند . هیچ جا از دست انگشت ها در امان نبود . نه تن و بدن آدم ، نه جیب های آدم .

 

 صفحه 47

در درون هر کاری بلامانع است .

پ . ن

سلین  حالت نامانوسی از زنان را در صفحه ۴۷ بیان کرده

یا سلین میگوید هر فکر و کاری در درون آزاد است . او به نکات  مهم و ریزی اشاره کرده است که حتی ممکن است ما با آن برخورد داشته باشیم ولی نتوانیم آن را بسادگی ببینیم .

 

 صفحه 51

روح مایه غرور و لذت جسم است . البته تا وقتی که جسم سالم باشد . اما تا بیماری به میدان می آید یا شرایط نامساعد می شود روح به وسوسه رهایی از شر جسم تبدیل می شود . آدم در هر حالی یکی از این دو وضعیت را انتخاب می کند . همین و بس .

 

صفحه 53

همه پاره پلاس تنشان بود . برایشان اعانه جمع می کردند . "روز" های گوناگونی به راه می انداختند . "روز" این "روز" آن "روز" هایی که بیشتر برای سازمان دهندگانشان بود . دروغ ، جماع  ، مرگ . هر کار دیگری غیر از این غدقن بود .

 

 صفحه 62

خانم سرایدار که دم در ورودی ، نزدیک نرده ها خانه کوچکی داشت به ما شکر سرخ و پرتقال و وسایلی که برای دوختن دگمه لازم است میفروخت . چیز دیگری هم می فروخت . لذت .

 

صفحه 62

(لولا) همیشه سر وقت برایم شیرینی و نصیحت و سیگار می آورد .

 

صفحه 64

براستی هر چیزی که جالب توجه است در تاریکی رخ می دهد هرگز کسی به ماجراهای وااقعی درون  آدم ها پی نبرده .

 

تحلیل

تقریبا همه شون مخالف جنگ و کشته شدن بودند . سلین جامعه رو به دو دسته پول دار و بی پول تقسیم کرده بود و میگفت بی پول ها فقط قادر به انتخاب راه برای مردن هستند و دو راه برای مردن بیشتر ندارند

وطن یک عرق ملیست یک نیاز که انسان اصل و ریشه اش را از آن حس می کند

سلین این هرزگی را در سرایدار ، پرستار ، دکتر ، نظامی و حتی همسایه ها نیز می بیند جار میزند

موزین بخاطر شب نشینی ها و مهمانی های شبانه اش با سران نظامی گواهینامه شجاعت اخذ می کند

ما همواره با افرادی مواجه میشویم که خارج از ایران زندگی می کنند ولی تمایل دارند به وطن باز گردند این برای هر ملتی بنظرم یکنواخت و خواسته ای فراگیر است .

انسانیت باید فارغ از رنگ و پوست و نژاد باشد ولی فرهنگ و بینش ملل یکسان نیست . تاتارها و مغول ها مانند دیگران فکر نمی کردند

سلین در جایی دقیقا اشاره به کلمه نمازخانه میکنه . همینطور بینش مادرش به قسمت و تن دادن به قضای الهی نشانگر وجود دیدگاهی مذهبیست . بهر حال میتوان انتظار داشت برخی از مردم همچنان با دیدی مذهبی به وقایع می نگریستند

اگر این حصار جغرافیایی نباشد همبستگی رخ نمی دهد . الان اتحادیه اروپا مرزهایش را به روی غیر یورویی ها بسته است و این یعنی مرزهای جغرافیایی همیشه حرف اول را مناسبات دولت ها میزنند

جالب اینجاست من کلمه شهید را در فصل های اول کتاب دیدم و تعجب کردم

 

صفحه 68

دقت کن که سرکوب آفتابه دزدها در همه کشورها صورت می گیرد . آن هم با شدت عمل ، نه فقط به عنوان وسیله دفاعی اجتماع بلکه عمدتا به عنوان گوشزدی جدی به همه بدبخت ها که سر جای خودشان بنشینند و طبقه خودشان را بشناسند .

 

صفحه 69

برای زیردستان هیچ آرامشی وجود ندارد جز در نفرت از زبردستان که فقط از طریق مناقع شخصی یا از طریق آزار به مردم فکر می کنند . 

 

صفحه 72

من دیگر پرنشار را ندیدم اشکالش اشکال همه روشنفکرها بود . دل دل می کرد . این جوان زیاده از حد می دانست و همین دانش زیاد گیجش می کرد . 

 

صفحه 74

دست برداشتن از زندگی خیلی آسان تر است تا دست برداشتن از عشق .

 

صفحه 74

زنی که تمام وقتش را در وحشت از حاملگی بگذراند مثل زنی است که ناتوان باشد ، هرگز در راه ترقی کارش به جایی نخواهد رسید .

 

صفحه 77

من که به قول معروف توی جیب هایم چیزی جز جوانی ام نداشتم ، گلویک پیش یکی از این دخترها گیر کرده بود . بقیه موزین صدایش می کردند .

 

صفحه 79

دو سال فاصله ی لازمی است که در یک نظر و انگار به صورتی غریزی دریابیم که چه زشتی ای روی صورت آشنایی نشسته ، حتی روی صورتی که زمانی زیبا بوده .

 

صفحه 80

همه زن ها ته وجودشان مستخدمه اند . 

 بیان طنز گونه سلین در صفحه 82 جایی که کمی گوید موزین بعلت شب نشینی ها ومهمانی های شبانه اش با سران نطامی موفق به اخذ گواهینامه شجاعت می گردد .

 

صفحه 83

هنوز دستگیرم نشده بود که در دنیا دو نوع بشر متفاوت وجود دارد . نوع پول دار و نوع بی پول . مثل خیلی های دیگر بیست سال عمر به اضافه جنگ لازم بود تا یاد بگیرم سر جای خودم بمانم و قیمت اشیاء و آدم ها را قبل از این که به طرف شان دست دراز کنم و مخصوصا قبل از اینکه گرفتارشان بشوم ، بپرسم .

 

صفحه 84

برای آدم های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح ، یا در اثر شوق آدم کشی همین همنوعان در زمان جنگ .

نقش بازی کردن برانلدور که می گوید پیروزی پیروزی ، پیروی از آن ماست . 93

 

صفحه 94

آن ها قهرمان می خواستند و هر کس هم که ابدا قهرمان نبود می بایست یا ظاهر فهرمان ها را به خودش بگیرد یا خودش را برای شرم آورترین سرنوشت ها آماده کند .

 

تحلیل

وقتی وضع ایده آل موجود نباشد باید به وضع فعلی پرداخت ‌. دقیقا مانند کاری که سلین کرده . پذیرفتن واقعیت ها هر چند که دردناک باشد .

سلین ناکام نبوده تا لولا بوده با لولا وقتی هم که لولا نبوده با موزین ارتباط داشته

سلین اینقدر توی مغازه منتظر افراد برای مشتری زایی بوده که پاانداز میخواندندش

سلین میگوید اینقدر فریب و دروغ و نیرنگ همه جا را پر کرده بود که هیچ اثری از حقیقت نبود و همین دروغ ها باعث نابسامانی ها گردیده بود

سلین میگوید وقتی از یک ترس عظیم و بزرگ خلاص میشوی اولین کاری که میخواهی انجام بدهی کسب آرامش از جنس مخالف است . روی این موضوع تاکید داشت .

در کتاب سلام بر ابراهیم دیدیم که چگونه شهید هادی صورت خودش را مجروح میکرد تا بر نفسش بخاطر نامحرم غلبه کند بنظرتان سلین هم اینطوریست ؟

سلین با تمارض زنده ماند و هادی با برگرداندن زخمی ها به عقب ، خودش در روبروی دشمن ایستاد

 

لغات و عبارات عامیانه با شماره صفحه

الخ پلخ 41

غلنبه 43

اهن و تلپ 43

دمغ 43

میدانچه 45

ایاغ 47

حیص و بیص 48

کلاشی 49

چرب و چیل 55

لِک و لِک 61

دست به آب 72

شلنگ تخته 73

عنق 73

گوش تا گوش 73

قازورات 73

ترگل ورگل 73

رست ما را کشیده 74

انگولک 75

بلبشو 75

زاغ سیاه همدیگر را چوب می زدند 77

اخت 81

پا انداز 81

قوز بالا قوز 81

غالم 83

غلفتی 84

غلنبه سلنبه 84

گُله گُله 85

درندشت 87

اوا خواهر 87

پیر و پاتال ها 88

شلاقی باران می بارید 88

سوکسه 88

تلنگ 90

 

کلمه "اوا خواهر" از کلمات عجیب مترجم بود .

 


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : جمعه ۱۳۹۹/۰۸/۲۳ | 17:38 | نویسنده : پرویز |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.