
[ پرویز ]
فصل پنجم از صفحه 141 الی 150
✅صفحه 145
ستارگان دنباله دار
✅صفحه 145
اگر عقیده ای نادرست در ملاء عام یا جمعی ابراز شود یا در کتابی نوشته شود ، نباید نا امید بود و پنداشت که چنین خواهد ماند بلکه باید دانست و خود را تسلا داد که بعد به تدریج در باره آن خواهند اندیشید ، آن را روشن خواهند کرد و مورد سنجش قرار خواهند داد . در باره آن بحث خواهند کرد و آن را معمولا سرانجام به درستی ارزیابی خواهند کرد .
پ . ن
این دقیقا همان کاریست که داریم با نظریات آرتور در باره همین کتاب انجام می دهیم .
✅صفحه 146
آدمیان مانند کودکان اند . از این حیث که اگر بد تربیت شان کنند بی ادب می شوند بنابراین با هیچکس نباید بیش از اندازه گذشت یا محبت داشت .
✅در صفحه 146 دو مورد دیگر نیز عنوان شده است که بنظر من جامعیت ندارد . ابتدا اینکه گفته شده ما دوستانمان را به این علت که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده اند از دست می دهیم . دوم اینکه انسان ها به ویژه از این فکر که کسی به آنان نیاز دارد ، تعادل خود را از دست می دهند و گستاخ و متکبر می شوند .
✅صفحه 147
بعضی ها فقط کمابیش در اثر رابطه ای که با آنان برقرار می کنیم (مثلا اگر چند بار صمیمانه با آنان گفتگو کنیم) بی شرم و گستاخ می شوند . دیری نمی گذرد که می پندارند می توانند هر آنچه می خواهند با ما بکنند و می کوشند قواعد ادب را زیر پا بگذارند .
پ . ن
بنظر من منظور از قواعد ادب در روزگار فعلی "شکستن حریم ها" می باشد .
✅صفحه 147
تنها راه برتری یافتن بر دیگران این است که آدمی به هیچ وجه نیازی به دیگران نداشته باشد و این را نشان بدهد . از این رو توصیه می شود که بگذاریم هر کس چه زن چه مرد ، گاهگاه احساس کند که می توانیم از او صرف نظر کنیم . این کار دوستی را مستحکم می کند .... در این صورت برای دوستی ما ارزش بیشتری قائل خواهند شد .
✅صفحه 147
اگر کسی برای ما بسیار ارزشمند باشد ، باید این را از او پنهان کنیم .... این واقعیت خوشایند نیست اما حقیقت دارد .
پ . ن
این موضوع در برخی فرهنگ ها به نوعی دیگر دیده شده و مخالف چنین نظریه ای هستند .
✅صفحه 149
باید از داشتن نظر مساعد بیش از اندازه نسبت به کسی که تازه با او آشنا شده ایم بپرهیزیم . زیرا .... معمولا ..... متضرر خواهیم شد .
✅صفحه 149
درست در امور کوچک ، شخصیت اشخاص آشکار می شود ، زیرا آدمی در این امور نمی کوشد تا بر خود مسلط باشد و غالبا می توان از اعمال ناچیز و روش عادی رفتار ، به خود خواهی بی حد و مرز و بی ملاحظگی مطلق فرد نسبت به دیگران به آسانی پی برد که طبق تجربه های بعدی ، در امور بزرگ هم صادق است .
✅صفحه 149
آن کس که از زیر پا گذاردن قوانین جمع کوچک خود باکی ندارد ، اگر خطری احساس نکند ، قوانین کشوری را نیز خواهد شکست .
✅صفحه 149
اگر کسی که با او رابطه یا مراوده داریم با ما رفتاری ناخوشایند کند یا موجب آزردگی خاطر ما شود ، باید از خود بپرسیم آیا او برای ما چندان ارزشمند است که اگر باز هم همان رفتار یا شدیدتر از آن از او سر زند ، آن را بارها تحمل کنیم ؟ ( بخشیدن و فراموش کردن به معنای به دور افکندن تجربه های گرانبهاست ) اگر پاسخ به این سوال مثبت باشد نباید در باره آن زیاده گفتگو کرد زیرا گفتگو فایده چندانی ندارد . بنابراین باید با گوشزد یا بدون آن از واقعه بگذریم . اما در ضمن بدانیم که از این طریق خود را باز در معرض آن رفتار قرار خواهیم داد . اما اگر پاسخ به آن پرسش منفی باشد ، باید بلافاصله و برای همیشه با آن دوست محترم قطع رابطه کنیم . .... زیرا اگر موقعیتی پیش آید درست همان رفتار یا نظیر آن را تکرار خواهد کرد ، حتی اگر فعلا با صداقت تمام سوگند بخورد که دیگر چنین نخواهد کرد . .... از این رو آشتی با دوستی که با او قطع رابطه کرده ایم نیز ضعفی است که آدمی تاوان آن را خواهد پرداخت . زیرا آن دوست در نخستین فرصت درست همان رفتاری را می کند که موجب قطع رابطه شده بود .
[ پرویز ]
یادداشت های کتاب از صفحه 151 الی 160
✅صفحه 151
شخصیت هیچ کس چنان نیست که بتوان آن را به حال خود واگذاشت و کاملا رها کرد ، بلکه هر کس به هدایت از روی برنامه و اصول و قواعد کلی نیاز دارد .
پ . ن
این همان استدلال مالک آفرینش نیست ؟ آیا همین واقعیت و نیاز باعث نشده تا پیامبران الهی هدایت بشر را بر دوش بکشند ؟ این قواعد و اصول کلی را چه کسی می تواند به بهترین نحو و بدون آزمون و خطا در اختیار انسان قرار دهد ؟ آیا فیلسوفان با تناقض هایی که در لابلای اندیشه هایشان پیدا میشوند مناسب این کار هستند ؟
✅در صفحه 151 به نقش تمرین در زندگی پرداخته شده است به نحوی که فردی کودن در اثر تمرین طولانی می تواند به صاحب منصبی درباری تبدیل شود . اهمیت تمرین در ابعاد مختلف زندگی ، آموزشی و غیره بر کسی پوشیده نیست . یک مثال جالب میزنیم تا بهتر با این رویداد روبرو شویم .
چیزی که ما از آن بعنوان قدم زدن یا دویدن نام می بریم در اصل جلوگیری بدن از افتادن ها و سقوط های متوالیست و چیزی بعنوان راه رفتن ، مبنای علمی ندارد . اگر به حرکت بچه ها در زمان نوپایی دقت کنیم شاهد خواهیم بود که برای روزهای اول بطور مرتب زمین می خورند . آن ها آنقدر زمین می خورند تا یاد بگیرند قبل از افتادن ، پای دیگرشان را به جلو بگذارند . اما وقتی عادت شد ، حس می کنیم فرآیند قدم برداشتن را آموخته ایم . در حالیکه در حالات راه رفتن و دویدن همواره از افتادن های متوالی مان جلوگیری می نماییم . این اتفاق در خیلی جاهای دیگر در زندگی مان نیز می افتد و ما وقتی از دوران کودکی به چیزی عادت می کنیم حس می کنیم باید همانطور می بوده است .
✅در صفحه 153 یک مورد از مواردی که جامعیت ندارد ولی نویسنده آن را فراگیر می داند آورده شده است . نویسنده اعتقاد دارد کسی که به انتقاد دیگران می پردازد در کار اصلاح خویش است . او دیگران را برای هر فرد مانند آینه ای می داند که در آن همه نوع عیب و بی ادبی و خصوصیت نفرت آور خود را به آشکار می بیند و به بیان و سرزنش خود می پردازد .
مشابه این عمل با درجه ای تخفیف و البته قانون شمول ، همان نهی از منکر است . این که زشتی هایی که باعث ترویج یک امر ناپسند در جامعه می گردد با بیان عیب و سرزنش فرد عامل (دیگران) از گسترش منکر جلوگیری کرده و البته به تشویق فرد تذکر دهنده ، در جهت تهذیب خود نیز منجر می گردد .
✅صفحه 155
شرط دوستی حقیقی این است که قویا به طور عینی و فارغ از هر گونه نفع شخصی در خوشی و ناخوشی دیگری سهیم باشیم و این خود مستلزم هم هویت شدن واقعی با دوست است ..... معلوم نیست ، دوستی حقیقی هم مانند مار غول آسای دریایی در زمره موجودات افسانه ای ست یا واقعا وجود دارد .
پ . ن
برای همین است که در برخی فرهنگ ها میگویند در همه چیز با دوستانت شریک شو غیر از اسرارت . زیرا ممکن است روزی نزدیکترین دوستانت به دشمنت تبدیل شوند . البته در بخش هایی که مربوط به ارتباطات و دوستی ها می باشد ، نویسنده نگاهی بدبینانه توام با سوء ظن دارد . بطور مثال در صفحه 156 آرتور ، لفظ دوستان خانگی را عبارت صحیحی می داند و میگوید این دوستان بیشتر دوست خانه اند تا دوست صاحب خانه و آنان را به گربه بیشتر شبیه می داند تا به سگان !
✅صفحه 158
احساس برتری ... برای روح خوشایند است ..... در میان مردان از حیث توانایی ذهنی و در میان زنان از حیث زیبایی .
✅صفحه 160
وقتی کسی بیش از اندازه بد زبان می شود به این می ماند که از جامه خود بیرون آمده و برهنه در برابر ما ایستاده است .
✅صفحه 160
آدمی نباید نظر هیچ کس را رد کند ، بلکه باید بداند که اگر بخواهد همه مهملاتی را که دیگران به آن معتقدند از ذهنشان بیرون کند ، عمر نوح نیز کافی نخواهد بود . همچنین باید در گفتگو از هر گونه تذکر خیرخواهانه به منظور اصلاح دیگری خودداری کرد . زیرا رنجاندن مردم ، آسان ، اما اصلاح آنان اگر ناممکن نباشد دشوار است .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 161 الی 172
✅صفحه 161
صلاح در این است که آدمی شعور خویش را با نگفتن نشان دهد نه با گفتن . زیرا سکوت از هوشمندی است و گفتن از خودپسندی .
✅صفحه 162
مردم در مورد امور دیگران فوق العاده زیرک اند و مانند ریاضی دانان ماهر فقط با یک معلوم ، پیچیده ترین معادلات جبر را حل می کنند . حتی اگر هوش چندانی نداشته باشند . مثلا اگر واقعه ای را که در گذشته اتفاق افتاده است برایشان تعریف کنیم ، باید مراقب باشیم که اطلاعات اضافی را هر چقدر بی اهمیت باشند ، ذکر نکنیم . چه این اطلاعات در باره مکان واقعه باشد ، چه زمان وقوع آن ، یا در باره فردی که در آن واقعه نقش فرعی داشته است ، یا هر چیز دیگری که مستقیما به آن مربوط می شود .
✅صفحه 166
هر کس در وجود خود اصولی ملموس و مادر زاد دارد که مانند خون در گ هایش جاری است و نتیجه همه افکار ، احساسات و خواست های اوست . آدمی این اصول را به طور انتزاعی نمی شناسد بلکه وقتی به گشته خود می نگرد به آن آگاه می شود و می فهمد که همواره از آن پیروی کرده و آن اصول مانند ریسمانی نامرئی او را به دنبال خود کشانده است . سعادت یا شوربختی هر کس وابسته به این است که آن اصول چه بوده اند .
✅صفحه 167
نباید پیش از فرا رسیدن زمان واقعه ، طالب چیزی باشیم که فقط زمان می تواند به همراه بیاورد و گرنه خواهیم دید که هیچ رباخواری بدتر و زورگو تر از زمان نیست . مثلا می توان با آهک زنده ... درختی را چنان پرورش داد که در عرض چند روز برگ ، شکوفه و میوه دهد . اما پس از آن می خشکد .
✅صفحه 171
اگر اعمال زشت در آن جهان کیفر می بینند ، کارهای ابلهانه در همین جهان مجازات می شوند .
✅صفحه 171
مرد پخته و کامل کسی است که هرگز در بی تصمیمی باقی نمی ماند و هرگز دچار عجله نمی شود .
✅صفحه 171
شعار ما باید این باشد : از مصائب مگریز . بلکه با جرات بیش تر به مقابله با آن ها بپرداز . تا زمانی که فرجام واقعه ای خطرناک نامعلوم است ، تا وقتی که هنوز این امکان هست که ورق برگردد و عاقبتِ کار ، نیکو شود ، نباید به نومیدی اندیشید .
✅صفحه 172
اگر بخواهیم در این جهان باقی بمانیم ، ترس تا اندازه ای ضروری است و بزدلی فقط صورت شدید آن است .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل ششم کتاب
✅صفحه 177
آنچه مرد پخته در اثر زندگی به آن دست می یابد و نگاه او را به جهان از جوانان و پسران متمایز می کند ، در درجه اول بینش واقع گرایانه است . مرد پخته نخست همه چیز را ساده و چنان که واقعا هست می بیند ، حال آن که جوانان و پسران سرابی را می بینند که حاصل هوس ها ، پیش داوری های سنتی و تخیلات غریب است .
✅صفحه 177
روش تربیت (کودکان) .... آن است که اجازه خواندن رمان به آنان داده نشود . بلکه به جای رمان ، زندگی نامه بخوانند .
✅صفحه183
هر چه سالمندتر می شویم با آگاهی کمتری زندگی می کنیم ، وقایع با شتاب می گذرند بی آن که تاثیری بر جای نهند . همان طور که یک اثر هنری که صدها بار آن را دیده ایم ، بر ما اثری نمی گذارد .
✅صفحه 183
نو بودن همه اشیاء و موقعیت ها در کودکی موجب می شود که همه چیز را با آگاهی در یابیم . به این علت روزهای کودکی بی اندازه طویل اند . در سفر نیز همینطور است . یک ماه در سفر ، طولانی تر از چهار ماه در منزل به نظر می رسد .
✅صفحه 185
فقط کسی که پیر می شود تصوری کامل و درست از زندگی به دست می آورد . زیرا تنها سالمندان می توانند زندگی را در کلیت و روند طبیعی اش بشناسند ..... و از این رو به پوچی آن به خوبی واقف اند .
پ . ن
در جهان بینی اسلامی ، انسان با چه سنی محشور می شود ؟ عددی که آرتور به آن رسیده است به واقعیت خیلی نزدیک است .
✅صفحه 190
زمان در پیری بسیار تندتر می گذرد و این امر از بی حوصلگی می کاهد . اگر آدمی نیاز به کسب درآمد نداشته باشد ، کاهش نیروهای جسمانی چندان زیانی ندارد .
✅تشبیه سالهای عمر به سیاره های منظومه شمسی کار زیبایی است که در صفحات 191 و 192 کتاب صورت گرفته بود .
پایان
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب در باب حکمت زندگی
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , آرتور شوپنهاور

[ پرویز ]
✅صفحه 115
هر چه آدمی در سلسله مراتب طبیعت در مرتبه بالاتر قرار داشته باشد تنها تر است و تنهایی او اساسی و ناگزیر است . اما اگر تنهایی جسمی با تنهایی روحی همراه شود ، نعمتی است .
پ . ن
این مورد از جمله موارد متناقض با آموزه های دینی است . اساسا دین ، مردم داری و زندگی در بطن جامعه را سفارش می کند و بهیچوجه رهبانیت و تارک دنیا شدن را نمی پسندد . دین اعتقاد دارد اگر قرار است اتفاقی بیفتد و آدمی به رشد و تعالی برسد یقینا این مهم ، از مسیر ارتباط و نشست و برخاست با آحاد مردم حاصل خواهد شد . بحث عدم تنهایی آنقدر مهم است که آورده اند انسان پس از مرگ ، در قبر خود تنها نخواهد ماند و با همنشین خود خواهد بود . یافته های مایکل نیوتن در کتاب سفر روح که به زندگی روح به محض جدا شدن از جسم می پردازد موید این نکته است که همه ارواح پس از ترک کالبد جسم ، با یک راهنما یا دوست ، همراه خواهند شد و به طی دوران برزخ خواهند پرداخت . در کتاب افلاکیان خاک نشین در احوالات سید رضا بهاء الدینی آورده شده است که آموزش عقلی جهت رشد ادراکات روح ، همچنان در برزخ تداوم خواهد داشت . ظاهرا انسان باید به یک درک مناسب از جهان هستی برسد که هر چقدر از آن ، در این دنیا و توسط خود شخص انجام شود زمان کمتری را در برزخ توقف خواهد کرد . در برزخ ، زمان به شدت انبساط می یابد . عدم تنهایی انسان در بهشت نیز که بر کسی پوشیده نیست . بنظر من اگر انسان خودش را به تنهایی بکشاند دچار اشتباه مهلک شده است . اگر از نظر آرتور ، تنهایی و تنها بودن امتیاز و بالاترین نعمت محسوب می شود ، پس چرا فریاد انسان های تنها ، بلند است .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 116 الی 119
✅در صفحه 116 نویسنده برخی برتری های جعلی و قراردادی در میان انسان ها در طبقات بالا را موجب ایجاد مقرراتی خودسرانه با عناوینی مانند طرز آداب و معاشرت ( جشن طلاق ، خوراکی هایی با روکش طلا) یا مُد (رنگ سال ، لباس های جین پاره ، آویزهای گردنی با طرح خاص) می داند که مانند اسم شب (کلمه عبور نظامیان در نگهبانی ها و بازرسی) مرتب دستخوش تغییر می باشند . وی معتقد است در این جمع ها و مهمانی ها ، به جای سخنان و افکار پر مایه ، فقط جمع پر مایه (متول) وجود دارد .
✅صفحه 116
هر کس فقط می تواند با خود در هماهنگی کامل باشد ، نه با دوست یا همسر خود . زیرا تفاوت های فردی هر چند اندک باشند ، همواره به ناهماهنگی منجر می شوند.
پ . ن
این موضوع صحت دارد . اما نه بعنوان یک نقیصه بلکه به عنوان یک برگ برنده از آن نام برده می شود . برای دستیابی به کنه ذات درون یک فرد و اینکه کلیه آموزش های رفتاری خانواده ، مدرسه ، دانشگاه و همچنین کلیه آموزه های دینی چقدر در یک فرد مفید واقع شده است و او تا چه حد توانسته بر امیال خود پا نهد و خویشتن را در رویارویی با ناهماهنگی ها و اختلاف نظرات ، کنترل نماید ، نیاز به تعامل افراد با یکدیگر دارد که قویترین آزمایشات در رفتارهای او با همسر و فرزندان متصور خواهد بود . بسیار دیده می شود که فردی در ارتباطات اجتماعی اش خوش می درخشد و مورد تحسین واقع می شود ولی در رویارویی با همسر و فرزندانش بشدت دچار مشکل می باشد . بنظر شما آیا چنین فردی توانسته به درجه بالایی از فهم تعامل و زندگی مسالمت آمیز دست پیدا کند ؟ آیا او فرد موفقی بوده است ؟
✅در صفحه 117 نویسنده یک توصیه مهم و اساسی به جوان ها دارد و آن این که تنهایی را تحمل کنند . وی معتقد است ، جمع و اجتماع (پارتی ها و محافل) موذی است و در پس ظاهر تفریح ، مراوده و لذت های معاشرت ، زیان های جبران ناپذیری در آن محافل پنهان شده است .
پ . ن
حالا اگر همین سخن از جانب رهبران دینی یا مبلغان مذهبی آورده شود ، با مخالفت ها و جبهه گیری های زیادی روبرو خواهد شد . اما چون سخن آرتور است ظاهرا می توان آن را ندیده و نشنیده گرفت یا آن را به هزار و یک جور دیگر تعبیر کرد .
✅در صفحه 118 نویسنده به تشبیه یک فردِ تنها ، و یک فرد در درون جامعه و گروه می پردازد . گر چه این مقایسه توسط نویسنده و تشبیه زندگی اجتماعی انسان با عبارت مناسبی صورت نگرفته است و آن را گله ای (رمه وار) می داند ولی اصل موضوع درست است . وی می گوید تفکرات و اندیشه های یک فرد اندیشمند مانند سازیست که اجرای تکنوازی بسیار خوبی را ارائه می دهد و در این تک نوازی به همراهی هیچکس دیگری نیاز ندارد . اما اگر همین فرد جزو عوام باشد می تواند با حضورش در جامعه ، مانند سازهای یک ارکستر سمفونیک به ایفای نقش خود بپردازد و گر چه فقط گهگاهی هم نوایی می کند ولی ترکیب نهایی و چیزی که از این گله انسان ها حاصل می شود ، یک نتیجه قابل قبول و شنیدنی خواهد بود . من شخصا کلیه مجالس دعا و مناسک آن را به همین علت می دانم . تجمیع همه افکار و زبان ها و دل ها که هر کدام به صورت انفرادی شاید فقط گوشه ای از نیاز جامعه را ببینند ولی یقینا مشارکت همه گیر باعث می گردد تا خواسته عمومی و نهایی بسیار بیشتر و فراتر از امیال فردی باشد .
✅در صفحه 119 یک قاعده کلی گفته شده است . این که معاشرتی بودن ، و متفکر و ارزشمندی فکری بودن ، نسبت های عکس داشته و تقریبا به این معناست که اگر کسی غیر معاشرتی باشد ، انسانی با خصائل بزرگ است و بالعکس . در ادامه نویسنده می گوید تمام مشکلات ما از آنجاست که نمی توانیم تنها باشیم . وی ، معاشرتی بودن را خطرناک و تباه کننده می داند زیرا عقیده دارد معاشرتی بودن ما را با کسانی در ارتباط قرار می دهد که بیش ترشان از نظر اخلاقی فرومایه و از لحاظ ذهنی کند و منحط اند .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 116 الی 119
✅در صفحه 116 نویسنده برخی برتری های جعلی و قراردادی در میان انسان ها در طبقات بالا را موجب ایجاد مقرراتی خودسرانه با عناوینی مانند طرز آداب و معاشرت ( جشن طلاق ، خوراکی هایی با روکش طلا) یا مُد (رنگ سال ، لباس های جین پاره ، آویزهای گردنی با طرح خاص) می داند که مانند اسم شب (کلمه عبور نظامیان در نگهبانی ها و بازرسی) مرتب دستخوش تغییر می باشند . وی معتقد است در این جمع ها و مهمانی ها ، به جای سخنان و افکار پر مایه ، فقط جمع پر مایه (متول) وجود دارد .
✅صفحه 116
هر کس فقط می تواند با خود در هماهنگی کامل باشد ، نه با دوست یا همسر خود . زیرا تفاوت های فردی هر چند اندک باشند ، همواره به ناهماهنگی منجر می شوند.
پ . ن
این موضوع صحت دارد . اما نه بعنوان یک نقیصه بلکه به عنوان یک برگ برنده از آن نام برده می شود . برای دستیابی به کنه ذات درون یک فرد و اینکه کلیه آموزش های رفتاری خانواده ، مدرسه ، دانشگاه و همچنین کلیه آموزه های دینی چقدر در یک فرد مفید واقع شده است و او تا چه حد توانسته بر امیال خود پا نهد و خویشتن را در رویارویی با ناهماهنگی ها و اختلاف نظرات ، کنترل نماید ، نیاز به تعامل افراد با یکدیگر دارد که قویترین آزمایشات در رفتارهای او با همسر و فرزندان متصور خواهد بود . بسیار دیده می شود که فردی در ارتباطات اجتماعی اش خوش می درخشد و مورد تحسین واقع می شود ولی در رویارویی با همسر و فرزندانش بشدت دچار مشکل می باشد . بنظر شما آیا چنین فردی توانسته به درجه بالایی از فهم تعامل و زندگی مسالمت آمیز دست پیدا کند ؟ آیا او فرد موفقی بوده است ؟
✅در صفحه 117 نویسنده یک توصیه مهم و اساسی به جوان ها دارد و آن این که تنهایی را تحمل کنند . وی معتقد است ، جمع و اجتماع (پارتی ها و محافل) موذی است و در پس ظاهر تفریح ، مراوده و لذت های معاشرت ، زیان های جبران ناپذیری در آن محافل پنهان شده است .
پ . ن
حالا اگر همین سخن از جانب رهبران دینی یا مبلغان مذهبی آورده شود ، با مخالفت ها و جبهه گیری های زیادی روبرو خواهد شد . اما چون سخن آرتور است ظاهرا می توان آن را ندیده و نشنیده گرفت یا آن را به هزار و یک جور دیگر تعبیر کرد .
✅در صفحه 118 نویسنده به تشبیه یک فردِ تنها ، و یک فرد در درون جامعه و گروه می پردازد . گر چه این مقایسه توسط نویسنده و تشبیه زندگی اجتماعی انسان با عبارت مناسبی صورت نگرفته است و آن را گله ای (رمه وار) می داند ولی اصل موضوع درست است . وی می گوید تفکرات و اندیشه های یک فرد اندیشمند مانند سازیست که اجرای تکنوازی بسیار خوبی را ارائه می دهد و در این تک نوازی به همراهی هیچکس دیگری نیاز ندارد . اما اگر همین فرد جزو عوام باشد می تواند با حضورش در جامعه ، مانند سازهای یک ارکستر سمفونیک به ایفای نقش خود بپردازد و گر چه فقط گهگاهی هم نوایی می کند ولی ترکیب نهایی و چیزی که از این گله انسان ها حاصل می شود ، یک نتیجه قابل قبول و شنیدنی خواهد بود . من شخصا کلیه مجالس دعا و مناسک آن را به همین علت می دانم . تجمیع همه افکار و زبان ها و دل ها که هر کدام به صورت انفرادی شاید فقط گوشه ای از نیاز جامعه را ببینند ولی یقینا مشارکت همه گیر باعث می گردد تا خواسته عمومی و نهایی بسیار بیشتر و فراتر از امیال فردی باشد .
✅در صفحه 119 یک قاعده کلی گفته شده است . این که معاشرتی بودن ، و متفکر و ارزشمندی فکری بودن ، نسبت های عکس داشته و تقریبا به این معناست که اگر کسی غیر معاشرتی باشد ، انسانی با خصائل بزرگ است و بالعکس . در ادامه نویسنده می گوید تمام مشکلات ما از آنجاست که نمی توانیم تنها باشیم . وی ، معاشرتی بودن را خطرناک و تباه کننده می داند زیرا عقیده دارد معاشرتی بودن ما را با کسانی در ارتباط قرار می دهد که بیش ترشان از نظر اخلاقی فرومایه و از لحاظ ذهنی کند و منحط اند .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم صفحه 120 الی 130
✅صفحه 120
معاشرتی بودن با ، سن انسان نسبیتی معکوس دارد . کودک کوچک به محض این که تنها می شود . فریادهای ترحم انگیز سر می دهد . تنهایی برای پسران ، تنبیه بزرگی است . نوجوانان با رغبت دور هم جمع می شوند .... تنهایی برای مردان آسان است . مرد بزرگسال می تواند مدت درازی تنها باشد و هر چه سالمندتر شود ، بیش تر می تواند تنها بماند .
✅در صفحات 123 و 124 نویسنده به بیان این مطلب پرداخته که انسان پس از شصت سالگی ، طالب تنهایی می شود و علت آن را دلایل مختلف غریزی می داند . وی معتقد است اگر شخص سالمندی ، در پیری همانقدر معاشرتی باشد که در جوانی بوده ، حتما مخش عیب کرده و فردی کم مایه و ناقص العقل است که در اجتماعات به مزاحم تبدیل خواهد شد .
✅در صفحه 125 نویسنده به زیبایی هر چه تمامتر به بیان یکی از معایب انزوا می پردازد و میگوید همانطور که فردی که دائم در منزل و محیط سر بسته بوده با یک نسیم در بیرون از منزل ممکن است بیمار شود ، خُلق و خوی آدمی هم که در انزوا بوده (تنها زندگی میکند یا تنهایی را برگزیده) چنان حساس می شود که بی اهمیت ترین حرف ها (یا حتی ریپلای یک شکلک معمولی در گروه) او را نگران و رنجیده خاطر و مجروح می کند . در حالی که کسانی که مدام در اغتشاش و آشوب زندگی می کنند ، این جور چیزها را نمی بینند چه برسد به این که بخواهند واکنش نشان دهند .
✅در صفحه 127 نویسنده به داشتن برنامه در امور و رعایت دقیق جوانب کار ، پیش از شروع کار اشاره می کند و می گوید اگر ضرورتی نباشد نباید دست به کاری بزنیم . اما اگر لازم شد ، باید با سنجیدگی کامل ، بارها آن کار را بررسی نماییم و وقتی هم که کار را شروع کردیم باید فکرمان را به انجام کار متمرکز کنیم .
من در اینجا باید نکته ای را اضافه نمایم . اصطلاح شده است می گویند ، حرف مرد یکیست . یا مرد است و حرفش . اما من اعتقاد دارم چنین چیزی کامل نیست . بنظر من عبارت "حرف مرد یکیست" مادامی صحیح است که تغییری در برنامه ها یا داده های ما رخ نداده باشد . بدیهی است با تغییر هر یک از ورودی ها برای تصمیم گیری ، باید نقش و میزان مورد جدید را ارزیابی و تصمیم جدید را اتخاذ کرد .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 131 الی 140
✅صفحه 131
بهتر است به جای اینکه بیاندیشیم "چه می شد اگر این مال من بود؟" و احساس محرومیت کنیم به این بیندیشیم که "اگر آنچه دارم از آنِ من نبود چه می شد؟" .
✅صفحه 132
"منغص" . این کلمه را شنیده ولی ندیده بودم . اولین باریست که در یک کتاب ، آن را می بینم .
✅صفحه 133
اگر می خواهی همه چیز را فرمانبردار خود کنی ، خود را فرمانبردار عقل کن .
✅صفحه 133
وجود ما اساسا وجودی بی قرار است . از این رو بیکاری مطلق به زودی تحمل ناپذیر می شود. زیرا موجب بی حوصلگی و دلتنگی وحشتناک می گردد .
✅صفحه 134
انسان از اینکه اثری ، زیرِ دست او ، روز به روز شکل می گیرد و سرانجام به کمال میرسد . بلافصله احساس سعادت می کند ..... چه ساختن سبد باشد ، چه نگاشتن کتاب . یک اثر هنری ، یک نوشته یا حتی فقط یک کاردستی می تواند این سعادت را حاصل کند .
✅صفحه 134
چیره شدن به موانع ، لذت زندگی است . چه این موانع در تجارت و کسب و کار مادی باشند ، چه در آموزش و کاوش ذهنی .
پ . ن
گاهی اوقات موانع را خود انسان برای خودش ایجاد می کند یا تدارک می بیند تا با عبور از آن ها بتواند به آن حس رضایت درونی و خرسندی دست یابد . مخصوصا موانعی که اگر انسان نتواند آن ها را از میان بردارد موجبات آبروریزی یا تحقیر را فراهم می آورد . لذا رویارویی و برطرف کردن این گونه موانع از حساسیت بالایی برخوردار است . افراد ثروتمند یا بی نیازی که به نوعی به هیجانات دزدی و سرقت روی می آورند از این دسته هستند
✅در صفحه 134 نویسنده ، وضعیت تحمل ناپذیر سکون و اهمیت غلبه بر آن را توضیح می دهد و اضافه می کند در صورتیکه فردی در این شرایط گیر نماید بناچار برای خودش عواملی را ایجاد می کند که او را از حالت سکون در آورد . این کارها می تواند بازی کردن ، شکار ، کشمکش با دیگران ، توطئه ، بزه کاری و شیادی و ..... را شامل شود . در اصل ، هر فرد حتی اگر خیلی شریف باشد دارای هیولاهایی در درون خویش است که در بهترین حالت خفته می باشند . مواردی مانند سکون می تواند هیولاهای درون را بیدار و انسان را به پرتگاه بکشاند . پرداختن و اشتغال به کار یا امور هنری و فنی و .... بهترین راه مقابله برای ایمن بودن از شر خبائث درون است .
✅در صفحه 138 و 139 به مضرات کار کشیدن زیاد از سیستم عصبی بدن اشاره شده است و علت کند ذهن شدن و ناتوانی تعدادی از شاعران یا نویسندگان را در فعالیت غیر طبیعی آنان برای کسب در آمد عنوان می کند . در صفحه 139 صحبت از الهه عشق و ونوس شده است که مرا یاد چیزی انداخت . من دکلمه های بسیاری را از افراد مختلف تا کنون شنیده ام که مهترین های آن ها را آرشیو نموده ام . برخی از آنان مانند اجرای برنامه رادیویی کودک می باشد . برخی به مثابه یک اجرای کامل استودیویی و برخی با بهره گیری از آهنگ های پس زمینه و ایجاد فضایی رمانتیک به دکلمه شعر یا بیان متن پرداخته اند . برخی ها را هم فاقد استعداد در این زمینه دیده ام و صراحتا به آن ها توصیه کرده ام که به جای اتلاف وقت در کار دکلمه بهتر است به تهیه فایل های صوتی کتاب بپردازند . اما شگفت انگیز اینجاست که بهترین دکلمه را تا کنون در این گروه شنیده ام . فعلا اشاره ای به فردی که دکلمه را اجرا کرده است نمی کنم اما بهتر است برای ایشان نام "الهه آوا" را برگزینم . پس از پایان کتاب در دست مطالعه ، الهه آوا را می نویسم و در گروه قرار می دهم .
✅صفحه 139
برای پیمودن راه زندگی ، صلاح آدمی در این است که توشه بزرگی از دو چیز را به همراه داشته باشد . یکی احتیاط و دیگر مدارا . اولی ما را از آسیب و زیان در امان می دارد و دومی از مشاجره و نزاع .
✅صفحه 139
برای زندگی کردن در میان آدمیان ، باید برای همه ، با هر خصوصیتی که دارند ، هر قدر هم نا به هنجار باشد ، حق وجود قایل باشیم و فقط می توانیم بکوشیم که از خصوصیاتشان بر حسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم . اما نه می توانیم امیدی به تغییرشان ببندیم ، نه ، چنان که هستند محکومشان کنیم .
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب در باب حکمت زندگی
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , آرتور شوپنهاور

یادداشت های فصل چهارم از صفحه 61 الی 70
✅صفحه 61
فرد آبرومند انسانی استثنایی نیست . حال آن که فرد مشهور استنایی است . از این رو شهرت را باید کسب کرد اما آبرو را فقط نباید از دست داد . پس فقدان شهرت گمنامی است ... اما فقدان آبرو ننگ است .
✅صفحه 61
شگفت آور اینست که احترام به موی سپید ، مادرزاد یعنی واقعا غریزی است . چین و چروک که نشان بسیار مطمئن تری برای سالمندی است به هیچ وجه جلب احترام نمیکند .
✅صفحه 63
(در بحث آبروی جنسی) آبروی زن (از آبروی مرد) اهمیت بیشتری دارد . زیرا در زندگی زن ، رابطه جنسی امر عمده را تشکیل می دهد . آبروی زنانه در نظر عموم عبارت از این است که دختر ، پیش از ازدواج خود را تسلیم مردی نکرده باشد و زن ، به شوهرش وفادار باشد .
✅در صفحه 63 نویسنده فلسفه ازدواج را اینگونه تشریح می کند . زن ها به عنوان جامعه ای متحد در نظر گرفته می شوند که باید مردها را مغلوب و تسخیر خود کنند و برای دستیابی به موهبت های زمینی لازم است که این جامعه متحد قبل از ازدواج از هم خوابی با مردها اجتناب کنند تا مردها را به پای ازدواج و تامین نیازهای خود و فرزندانشان بکشانند . اگر دختری به این عمل قبل از ازدواج تن در دهد به عنوان فرد خائن طرد شده و داغ ننگ می خورد. زیرا اگر این عمل عمومی شود باعث رفاه نابودی جنس زن می گردد . نویسنده ادامه می دهد . نویسنده سعادت جنس زن را در کل در پیمان زناشویی می داند . از طرفی به مردان این حق را می دهد که حال که تمام دارایی خود را صرف زنان می کنند این انتظار را دشته باشند که بر همسر خود تملک انحصاری داشته باشد . برای همین آبروی مرد ایجاب می کند که زنای همسر خویش را حداقل با جدا شدن از او ، پاسخ داده و مجازات نماید .
✅در صفحات 69 و 70 به آبروی شهسواری و دوئل برای احیای آبروی مورد هتک قرار گرفته ، اشاره شده است .
یادداشت های فصل چهارم از صفحه 71 الی 80
✅صفحه 75
خردمند به اهانت بی اعتناست .
✅صفحه 78
هر دشنامی خاری در خود دارد که به خصوص مردان عاقل و لایق ، آن را به سختی تحمل می کنند .
✅صفحه 79
هر اتهام فقط تا آن جا که مصداق دارد می تواند آدم را جریحه دار کند .... کوچکترین اشاره ای که مصداق داشته باشد بسیار عمیق تر از اتهامی که پایه و اساس ندارد مجروح می کند
✅نویسنده در این بخش از کتاب به تشریح کامل آبروی شهسواری می پردازد اما از آ نجا که چنین دیدگاهی حتی در زمانی که از دوئل برای حغظ آبرو استفاده میکردند رایج نبوده و فقط مختص به منطقه ای محدود در جهان بوده است عملا کاربردی برای جامعه امروزی نداشته و فقط بعنوان تاریخچه یکی از اقسام آبرو ، به آن پرداخته شده است .
یادداشت های فصل چهارم از صفحه 81 الی 90
✅صفحه 82
بنظر من کتک زدن کسی که نمی توان او را مجازات مالی کرد ، چون بضاعتی ندارد ، یا او را به زندان افکند ، چون به خدماتش نیاز دارند ، مجازاتی درست و مناسب است .
✅صفحه 90
آدمی هر چه بیشتر به آیندگان ، یعنی به طور کلی به بشریت ، تعلق داشته باشد ، برای عصر خود بیگانه تر است زیرا آ نچه را می آفریند فقط به عصر خود اهدا نمی کند ..... در نتیجه ممکن است همعصرانش چون بیگانه ای از کنار او بگذرند .
✅در صفحه 90 کتاب نویسنده با ذکر یک مثال فیزیکی می گوید همانطور که یک بازوی نیرومند و قوی نمیتواند یک جسم سبک مانند پر را به دوردست پرتاب کند ، افکار زیبا و شاهکارهای نوابغ در رویارویی با اذهان کوچک ، ضعیف و منحط نیز نمی تواند اثر گذار باشد .
✅در این بخش نیز نویسنده همچنان به تشریح آبروی شهسواری و دوئل پرداخته و برای رهایی دولت ها از قوانین دوئل ، راهکار ارائه می دهد .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل چهارم از صفحه 91 الی 99
✅صفحه 91
لیشتنبرگ می پرسد : وقتی کله ای با کتابی برخورد می کند و صدای پوکی شنیده می شود آیا همیشه این صدا از کتاب است ؟
✅صفحه 91
وقتی برتری و امتیاز در کسی پیدا می شود ، بسیاری از افراد میانمایه متحد و هم سوگند می شوند ، تا در برابر آن مقاومت کنند و اگر امکان آن داشته باشد ، به سرکوب آن دست بزنند . شعار پنهانی آنان این است : مرگ بر دستاورد ارزشمند .
پ . ن
آرتور در ادامه به این مسئله اشاره می کند که علت بروز چنین پدیده ای حسد ناشی از دیده نشدن است . در همین گروه خودمان عزیزانی هستند که با صرف گرانبهاترین چیز که وقتشان می باشد به تشریح و ارائه نظرخود می پردازند . این اظهار نظرها کمک می کند تا بدانیم در کدام نقطه از مسیر قرار گرفته ایم و اگر احیانا انحرافی با هدف نهایی داریم در همان ابتدا ، به تطابق خود با مسیر اصلی بپردازیم . اما در این راستا ، بزرگوارانی هم هستند که (بنابر نظریه آرتور) چون دیده نمی شوند به مقاومت ، فرافکنی ، اهانت و سرکوب فرد تحلیل گر میپردازند . جالب توجه اینجاست که فرد تحلیل گر هیچ واکنشی نشان نمی دهد و علت این را نیز در بیانات آرتور می خوانیم . وی معتقد است اگر تحلیلگر مورد نظر ما واکنش نشان نمی دهد بخاطر اینست که هیچ تناسبی بین شخصیت خود و نظرات فرد مخالف نمی بیند . آرتور می گوید انسان فقط به اندازه ای که مصداق آن را در خود میبیند از اظهار نظر مخالفین خود برانگیخته می شود . بنابراین چون تحلیلگر نقصانی در خود نمی بیند بدون واکنش و جبهه گیری از کنار موضوع عبور می کند .
✅صفحه 92
شهرت از کسانی که در پی آن اند می گریزد و در پی کسانی می رود که به آن اعتنایی ندارند .
✅صفحه 94
همه لذت های روحی و شادی های ناب از این جا ناشی می شوند که وقتی خود را با دیگران مقایسه میکنیم موقعیتی پدید می آید که در نظر خود ارزشمند جلوه کنیم .
✅صفحه 96
اگر برای کسی در زمان حیاتش مجسمه یادبود بنا کنند به معنای آن است که به داوری آیندگان در باره او نمی توان اعتماد کرد .
پ . ن
این نظریه نیز مانند دیگر نظریات آرتور نمی تواند جامعیت داشته باشد و قانون نیست .
✅در صفحه 97 آرتور می گوید علت این که تصاویر افراد مشهور و شاخص را در پیری و با موی سپید ترسیم میکنند اینست که جوانی برای خود موهبت های زیادی به همراه دارد و نیازی به سعادت بیش از اندازه ندارد ولی دوران پیری مانند گیاه زمستانی است که با شهرت ، جوانه می زند .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل چهارم از صفحه 91 الی 99
✅صفحه 91
لیشتنبرگ می پرسد : وقتی کله ای با کتابی برخورد می کند و صدای پوکی شنیده می شود آیا همیشه این صدا از کتاب است ؟
✅صفحه 91
وقتی برتری و امتیاز در کسی پیدا می شود ، بسیاری از افراد میانمایه متحد و هم سوگند می شوند ، تا در برابر آن مقاومت کنند و اگر امکان آن داشته باشد ، به سرکوب آن دست بزنند . شعار پنهانی آنان این است : مرگ بر دستاورد ارزشمند .
پ . ن
آرتور در ادامه به این مسئله اشاره می کند که علت بروز چنین پدیده ای حسد ناشی از دیده نشدن است . در همین گروه خودمان عزیزانی هستند که با صرف گرانبهاترین چیز که وقتشان می باشد به تشریح و ارائه نظرخود می پردازند . این اظهار نظرها کمک می کند تا بدانیم در کدام نقطه از مسیر قرار گرفته ایم و اگر احیانا انحرافی با هدف نهایی داریم در همان ابتدا ، به تطابق خود با مسیر اصلی بپردازیم . اما در این راستا ، بزرگوارانی هم هستند که (بنابر نظریه آرتور) چون دیده نمی شوند به مقاومت ، فرافکنی ، اهانت و سرکوب فرد تحلیل گر میپردازند . جالب توجه اینجاست که فرد تحلیل گر هیچ واکنشی نشان نمی دهد و علت این را نیز در بیانات آرتور می خوانیم . وی معتقد است اگر تحلیلگر مورد نظر ما واکنش نشان نمی دهد بخاطر اینست که هیچ تناسبی بین شخصیت خود و نظرات فرد مخالف نمی بیند . آرتور می گوید انسان فقط به اندازه ای که مصداق آن را در خود میبیند از اظهار نظر مخالفین خود برانگیخته می شود . بنابراین چون تحلیلگر نقصانی در خود نمی بیند بدون واکنش و جبهه گیری از کنار موضوع عبور می کند .
✅صفحه 92
شهرت از کسانی که در پی آن اند می گریزد و در پی کسانی می رود که به آن اعتنایی ندارند .
✅صفحه 94
همه لذت های روحی و شادی های ناب از این جا ناشی می شوند که وقتی خود را با دیگران مقایسه میکنیم موقعیتی پدید می آید که در نظر خود ارزشمند جلوه کنیم .
✅صفحه 96
اگر برای کسی در زمان حیاتش مجسمه یادبود بنا کنند به معنای آن است که به داوری آیندگان در باره او نمی توان اعتماد کرد .
پ . ن
این نظریه نیز مانند دیگر نظریات آرتور نمی تواند جامعیت داشته باشد و قانون نیست .
✅در صفحه 97 آرتور می گوید علت این که تصاویر افراد مشهور و شاخص را در پیری و با موی سپید ترسیم میکنند اینست که جوانی برای خود موهبت های زیادی به همراه دارد و نیازی به سعادت بیش از اندازه ندارد ولی دوران پیری مانند گیاه زمستانی است که با شهرت ، جوانه می زند .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 100 الی 110
✅صفحه 101
کسی که می خواهد زندگی اش را از دیدگاه فلسفه جمع بندی کند ، بهتر است صورتحساب را بر مبنای بلایایی که از آنها گریخته است بنویسد ، نه بر مبنای لذت هایی که از آنها بهره مند شده است .
✅صفحه 101
زندگی برای لذت بردن نیست بلکه برای سپری کردن و پشت سر گذاردن است .
✅صفحه 102
اگر در وضعیتی (زندگی ای) که رنج در آن وجود ندارد ، دلتنگی و بی حوصلگی نیز نباشد ، آن گاه سعادت این جهان به طور عمده حاصل شده است ..... هرگز نباید لذت را به بهای رنج یا حتی به بهای امکان رنج خرید و گرنه چیزی سلبی و در نتیجه موهوم را با چیزی مثبت و واقعی مبادله کرده ایم ..... اگر به منظور گریز از رنج ، از لذت ها بگذریم ، سود برده ایم .
✅صفحه 104
مطمئن ترین راه برای این که شوربخت نشویم این است که نخواهیم بسیار خوشبخت باشیم
✅صفحه 104
آن کس که راه زرین میانه را بر می گزیند باید یقین داشته باشد که از آلودگی های خانه ای ویران در امان است
✅صفحه 106
جمع خوب در همه جا الزاما جمعی کوچک است .
✅صفحه 106
اگر بخواهیم وضع کسی را از حیث سعادت ارزیابی کنیم نباید آنچه را که موجب لذت او می شود ، بجوییم . بلکه باید بپرسیم ، چه چیز او را اندوهگین می کند . زیرا هر چه مایه ی اندوه ناچیزتر باشد ، شخص خوشبخت تر است .
✅صفحه 106
نباید سعادت زندگی را بر پایه زیربنایی وسیع که شامل توقعات بسیار است بنا کرد . زیرا در این صورت همه چیز به آسانی فرو می ریزد .
✅صفحه 107
پایین آوردن توقعات متناسب با امکانات (از هر نوع که باشند) مطمئن ترین راه برای پرهیز از بدبختی است
✅صفحه 108
اشتباه مکرر ، خطای ناگزیر چشم ذهن ما است که در اثر آن از آغاز ، عمر را بی انتها می بینیم . اما وقتی از پایان راه به پشت سر می نگریم ، راه در نظرمان بسیار کوتاه است .
✅صفحه 108
انسان های برجسته و شریف به زودی به این واقعیت پی می برند که در دست سرنوشت تربیت می شوند (از این رو) با سپاس تسلیم آن می گردند . آ نها می فهمند که در جهان می توان به بصیرت دست یافت ، نه به سعادت و بنابراین عادت می کنند و رضایت دارند که بصیرت را با امید مبادله کنند .
✅صفحه 109
(به عقیده پتر ارک) هیچ لذتی جز آموختن اعتبار ندارد .
✅در صفحه 109 کتاب، نویسنده برای تشریح وضعیت زمان حال انسان ها به مثال کارگران ساختمانی روی می آورد و این که آنها از کل نقشه بی خبرند یا آن را مدام مد نظر ندارند .
✅صفحه 110
یکی از نکات مهم حکمت زندگی عبارت از این است که توجه خود را به طور متناسب به حال و آینده معطوف داریم تا یکی از این دو موجب ضایع شدن دیگری نشود . بسیاری از آدمیان زیاده از حد در حال زندگی می کنند که این ها سبکسرانند و دیگران بیش از اندازه در آینده که این ها افرادی بزدل و محتاطند . به ندرت کسی راه اعتدال پیش می گیرد .
[ پرویز ]
یادداشت های فصل پنجم از صفحه 111 الی 115
✅صفحه 111
به هر روز چنان بنگر که به همه عمر می نگری
✅در صفحه 112 نویسنده می گوید هر محدودیتی اعم از محدودیت های جسمی و غیره باعث سعادت بیشتر انسان می شود . او رضایت افراد نابینا یا حتی دیگر معلولین را مثال میزند و علت آن را این می داند که هر چه دایره دیدمان وسیع تر باشد ، بیشتر احساس رنج می کنیم . او اعتقاد دارد نگرانی و اضطراب ها با گسترش دایره دید امتداد می یابند . وی همچنین نیمه دوم عمر آدمی را ، غمگین تر از نیمه نخست آن می داند .زیرا عقیده دارد از کودکی تا کهنسالی ، وسعت دید انسان از محیط نزدیک و روابط ، به دولت ها و ملت ها کشیده خواهد شد .
✅صفحه 114
فیثاغورس پیشنهاد می کند .... که هر شب پیش از خواب ، آنچه را در روز کرده ایم از نظر بگذرانیم .
پ . ن
حتما مشابه جمله بالا را در احادیث اسلامی شنیده اید . بعدا با یک جمع بندی می خواهم نشان بدهم که گفتار برخی از فلاسفه تا حدود زیادی به مبلغان دینی یا پیغمبران شبیه است . فلاسفه ، اندیشه های خداوند را که در دل طبیعت و زندگی انسان نهاده شده است را یکی یکی با منطق خود کشف و بازگو می کنند . یادگیری علم به عنوان تنها چیزی که موجب سعادت انسان می شود و جدا شدن از زنانی که وفاداری خود را خدشه دار نموده اند از جمله آن موارد است . در صفحه 66 آرتور می گوید آبروی مرد ایجاب می کند که زنای همسر خویش را مجازات کند ، دست کم از این راه که از او جدا شود . دقیقا همین عبارات در احکام دین و کتاب آسمانی آمده است به نوعی که فقط مرد را مختار به جدا شدن از همسرش ( و نه دست درازی و هتک حرمت) با پرداختن کلیه حق و حقوق وی می داند .
✅در صفحه 114 کتاب ، نویسنده به مفید بودن یادداشت های روزانه از وقایع پر اهمیت زندگی اشاره می کند و می گوید گر چه بدین طریق ما نمی توانیم هیجانات و احساس هایی را که در آن شرایط داشته ایم دوباره حس کنیم ولی می توانیم واکنش خودمان را در قبال آن خاطره به یاد بیاوریم .
پ . ن
درست مانند وبلاگ نویس ها . نویسندگان وبلاگ هایی که دلنوشته ها و روزمرگی های شخصی خود را در وبلاگ می نویسند به این امید هستند تا پس از گذشت زمان با مطالعه و مرور مجدد دلنوشته هایشان ، دوباره راسخ و استوار راهشان را برای رسیدن به هدف بپیمایند . نمیدانم با بچه های وبلاگ نویس آشنایی دارید یا نه . آن ها بهیچوجه تلگرامی ها را قبول ندارند . آن ها با اتکا به قدرت نوشتاری خود ، به ثبت خاطرات روزانه خود می پردازند و داستان ها وماجراهای زیادی را خلق می کنند . قدمت برخی از این دلنوشته های وبلاگ به حدود ده سال می رسد . در حالی که بیشتر افرادی که در شبکه های پیام رسانی مانند تلگرام فعالیت دارند ، بیشتر مطالب مورد نظر خود را از کانال ها یا منابع دیگر برداشت می کنند . لذا گر چه این موضوعی که می خواهم عرض نمایم جامعیت ندارد و موارد نقض متنابهی در آن دیده می شود اما در اصل وبلاگ نویس ها تولید کننده و تلگرامی ها به علت کپی پیست هایشان ، مصرف کننده تلقی می شوند . نمونه اش را در همه جا حتی در گروه خودمان می بینیم .گهگاهی سرعت کپی پیست کردن مطالب یکی از دوستان عزیز از سرعت دستگاه های اسکناس شمار تندتر می باشد .
✅صفحه 114
تقریبا به طور قطع نمی توان به کسی جز خویشتن امید بست و از سوی دیگر ، ناراحتی ها ، زیان ها ريال خطرات و دلزدگی هایی که در ار بودن با دیگران به وجود می آیند ، نه تنها بی شمار بلکه ناگزیرند .
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب در باب حکمت زندگی
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , آرتور شوپنهاور

[ پرویز ]
✅در صفحه 24 کتاب ، آرتور سخن ارسطو ، مبنی بر افسرده بودن همه انسان های برجسته ، اعم از حیطه فلسفه ، سیاست ، هنر ، شاعری و هنرهای تجسمی را تایید می نماید و در ادامه می افزاید ، ارسطو می گوید همه نوابغ ، صفراوی مزاج و افسرده اند .
✅صفحه 25
انسان افسرده در برابر جریانی که احتمال خوب یا بد بودن سرانجامش مساوی است ، از سرانجام بد خشمگین یا اندوهگین می شود اما از سر انجام خوب شاد نمی گردد
بر عکس ، انسان شاد ، از سر انجام بد ، نه خشمگین می شود ، نه اندوه می خورد . اما از سرانجام نیک شاد می گردد .
اگر از ده تصمیم فردی که دچار افسردگی است نُه تصمیم با موفقیت عملی شود آن فرد احساس شادی نمی کند بلکه بابت آن یک مورد ناموفق به خشم می آید . بر عکس انسان شاد می تواند فقط با یک موفقیت خود را تسلی دهد و از آن شاد گردد .
✅در صفحه 25 کتاب ، یک تضاد آشکار بین نظریه آرتور و قانون جذب مشاهده می شود .حتی این تضاد با ضرب المثل های اصیل فرهنگ ما که هم راستا با قانون جذب است نیز وجود دارد . در این جا آرتور می گوید افراد افسرده و مضطرب که به طور کلی از حوادث ناکوار خیالی رنج می برند ، در عوض کم تر به حوادث واقعی گرفتار می شوند زیرا کسی که همواره منتظر بدترین وقایع است ، پیشگیری می کند و کمتر اشتباه خواهد کرد .
قانون جذب می گوید به هر چه بیندیشید همان ها به سویتان جذب خواهد شد . ضرب المثل نیز می گوید آدم از هر چی بترسه همون سرش می آد .
✅در صفحه 25 اشاره شده است که افراد افسرده ممکن است به درجه ای از افسردگی برسند که ناخشنودی مدام موجب سیری از زندگی و گرایش به خودکشی در فرد شود .
من از آرتور تعجب می کنم که اینطور کلیشه ای و بسته بندی شده به مسائل نگاه کرده است . یعنی میگوید تمام انسان های برجسته ، افسرده اند ، چرا افسرده اند چون صفراوی اند . چون صفراوی اند ، مضطربند ، چون مضطربند ، کمتر به حوادث ناگوار واقعی دچار می شوند و افسردگی زیاد در آنان ممکن است به خودکشی منجر گردد .
من در ............. کار می کنم . دسترسی من به منابع علمی و داده های آماری کمی بیشتر از افراد معمول در این زمینه است . در یکی از مقالات که توسط واحد ایمنی بهداشت یکی از سازمان ها تهیه گردیده به آسیب شناسی قشر مشخصی از جامعه در ایران پرداخته و میزان آمار خودکشی را بین فرزندان طبقه ........ ، خیلی بالا اعلام کرده بود . آرتور چگونه می خواهد این آمار را توجیه کند ؟ آیا فرزندان همه............ به همراه خانوده هایشان نیز صفراوی اند ؟ بنظرتان این استدلال های آرتور پذیرفتنی است ؟
من که نمی پذیرم .
[ پرویز ]
✅صفحه 26
دو دشمن سعادت انسان یکی رنج ودیگری بی حوصلگی است ....به هر اندازه موفق شویم که از یکی از این دو دور شویم ، به دیگری نزدیک تر می شویم ..... نیاز و محرومیت ، رنج را از بیرون ایجاد می کند . در مقابل امنیت و رفاه ، بی حوصلگی را .
پ . ن
نویسنده ، طبقات پایین جامعه را در حال مجادله با رنج و طبقات ثروتمند را در حال مبارزه با بی حوصلگی می داند . آیا واقعا طبقات مرفه ، افرادی صفراوی مزاج ، افسرده و در حال مبارزه با بی حوصلگی از بابت رفاه زدگی شان می باشند ؟
✅در صفحه 28 نویسنده عنوان می کند یک فرد متفکر ، در راستای کاهش رنج و ناراحتی اش کوشش می کند تا زندگی آرامی داشته باشد . لذا چون از نظر فکری و درون ، غنی می باشد ، از بیرون و دیگران کمتر طلب می کند و دیگران هم کمتر می توانند چیزی به او عرضه کنند . وی سپس تیر خلاص را میزند و می گوید : بالا بودن شعور به دوری از اجتماع منجر می گردد .
بنظر می رسد نویسنده در حال توجیه شیوه رفتاری و زندگی خودش می باشد و با زبان بی زبانی می خواهد این موضوع را القا کند که او از آن جهت مردم گریز و منزوی بوده که فردی با شعور بالا بوده است .
✅صفحه 28
هر کس به همان اندازه که معاشرتی است ، از نظر فکری فقیر و به طور کلی عامی است . .... آدمی در این جهان انتخاب چندانی ندارد جز این که میان تنهایی و فرومایگی ، یکی را برگزیند .
✅صفحه 30
دلیل این که انسان هایی که فکری محدود دارند آن قدر گرفتار بی حوصلگی هستند این است که شعورشان چیزی جز وسیله برانگیختن اراده ایشان نیست .
✅در صفحه 30 کتاب ، نویسنده علت اختراع بازی ورق و امثالهم را برای مقابله با بی حوصلگی دانسته . انگیزه ای قرار دادی که اگر نباشد ، انسان محدود ، طغیان می کند و به سرکشی می پردازد . وی همچنین دخانیات را جایگزین مطلوبی برای فکر کردن می داند .
✅در صفحه 31 کتاب ، فراغت به عنوان ثمره زندگی انسان عنوان می شود و انسان خوشبخت را کسی می داند که مالک چیزی در درون خود باشد .
✅صفحه 31
سعادت به کسانی تعلق دارد که خودکفایند .
✅صفحه 32
در سالمندی به طور اجتناب ناپذیر ....عشق و شوق به سفر ... وتوانایی مصاحبت ، آدمی را ترک می گوید . حتی دوستان و بستگان را مرگ از ما می رباید . دراین زمان بیش تر از هر زمان دیگر، آنچه در درون خود داریم اهمیت پیدا می کند .
✅در صفحه 32 نویسنده جهان را اینگونه تعبیر میکند . در جهان پلیدی ، حاکم ، نادانی ، غالب ، سرنوشت بی رحم و انسان ها تاسف برانگیزند .
[ پرویز ]
یادداشت ها تا پایان فصل دوم صفحه 42
✅صفحه 32
حماقت بزرگی است که آدمی به منظور برنده شدن در بیرون ، در درون ببازد .
✅در صفحه 3 کتاب ، نویسنده با نقل جمله ای از سنکا می گوید : فراغت ، بدون مشغله ذهنی ، مرگ انسان است و به زنده به گور شدن می ماند و عنوان می کند مازاد نیروی بین زندگی ذهنی و زندگی واقعی وجود دارد که ممکن است انسان را به اموری مانند جمع آوری کلکسیون اشیاء و شعر یا فلسفه بکشاند . وی این زندگی را معنوی توصیف کرده و معتقد است انسان را در برابر بی حوصلگی و کسالت و عواقب آن مانند معاشرت بد ، ولخرجی و حواد ناگوار ، محافظت می کند . او ادامه می دهد که فلسفه من هرگز سود مادی برایم نداشته است اما مرا از بلایای بیشماری حفظ کرده است .
✅صفحه 37
اما فرد معمولی برای سعادت زندگی به چیزهای بیرون از خود وابسته است که عبارتند از روت ، مقام ، زن و فرزند ، دوستان ، جامعه و جز این ها . به طوری که وقتی این ها را از دست می دهد یا از این ها سرخورده می شود ، اساس سعادتش فرو می ریزد . به بیان دیگر می توان گفت که مرکز ثقل فرد معمولی بیرون از خود اوست . درست به همین علت ، آرزوها و هوس های او مدام تغییر می کنند .
✅در صفحه 37 آمده است کسانی که مرکز ثقل توجه شان به درونشان معطوف است هر گونه کمبود بیرونی را با داشتن خود جبران می کنند . بدین لحاظ این افراد با شناخت خود و اتکا به آن کم کم خود را تافته جدا بافته ای از اجتماع می دانند و معاشرتشان کمتر و منزوی تر میگردند . زیرا بهیچوجه در وجود دیگران ، همتای خود را نمی بینند .
✅صفحه 38
غنای روح تنها ثروت حقیقی است . باقی ثروت ها ، همه بیش تر موجب زیانند تا سود .
فراغت هر کس ارزشی برابر با خود او دارد
سعادت در فراغت است
فراغت زیباترین موهبت است
زندگی فلسفی ، سعادتمندترین نوع زندگی است
انسان کوته فکر اساسا سعادتمند ترین انسان هست
[ پرویز ]
یادداشت های فصل سوم
✅در صفحه 43 نیازهای انسان از قو اپیکو به سه دسته تقسیم شده است :
1-نیازهای طبیعی لازم : که عدم تامین آن ها باع رنج می شود مانند خوراک و پوشاک
2-نیازهای طبیعی و غیر لازم :
3-نیازهای غیر طبیعی و غیر لازم : که بی پایانند مانند تجملات
✅صفحه 43
ثروت مانند آب دریاست . هر چه بیش تر از آن بنوشیم تشنه تر می شویم . این گفته در مورد شهرت هم صدق می کند .
✅صفحه 44
آدمی باید به دارایی موجود خود به منزله حفاظی در برابر بلایا و حواد احتمالی بنگرد نه به عنوان وسیله ای در برابر بلایا و حوادث احتمالی بنگرد نه به عنوان وسیله ای در مهیا ساختن لذات دنیا او را مجاز و مکلف می کند .
✅در صفحه 45 نویسنده علت و شیوه کسب معیشت را برای قشرهای مختلف بررسی میکند و به اثبات این موضوع می پردازد که چرا غالب هنرمندان تهیدست و عموم صنعتگران دارای سرمایه می باشند
✅صفحه 45
معمولا کسانی که قبلا گرفتار تنگدستی و کمبود واقعی بوده اند بسیار کمتر از آن می ترسند و از این رو گرایش بیشتری به اسراف دارند تا کسانی که فقط از دیگران در باره تنگدستی شنیده اند .
✅صفحه 46
تنگدستی آن طور که از دور به نظر میرسد وحشتناک نیست .
✅صفحه 46
کسی که در فقر موروثی به دنیا آمده است فقر در نظرش امری طبیعی است اما ثروتی را که بعد نصیبش شده است چیز زائدی می داند که فقط به کار لذت جویی و اسراف می خورد به طوری که وقتی آن لذت از دست رفت مانند قبل بدون آن سر می کند و حتی از یکی از نگرانی هایی که داشته خلاص شده است .
✅صفحه 46
زنانی که در گذشته دخترانی فقیر بوده اند غالبا پر توقع تر و اسرافگرتر از زنانی هستند که به هنگام ازدواج جهاز فراوان به همراه می آورند. زیرا دختران ثروتمند نه تنها دارایی خود را به زندگی زناشویی می آورند بلکه در مقایسه با دختران کم بضاعت واجد کوشایی یا حتی غریزه ای موروثی برای نگاهداری ثروت اند .
✅صفحه 46
به کسی که با دختر فقیری ازدواج می کند توصیه می کنم که برای او فقط مستمری به ارث بگذارد ، نه سرمایه و به خصوص مراقب باشد که دارایی کودکان به دست او نیافتد.
✅در صفحه 48 عنوان شده است که هر کس دوست دارد برای خود زیردست پیدا کند و در این راستا فقط فرد تهیدست است که می تواند به طور همه جانبه به زیردست بودن و بی اهمیت و بی ارزش بودن خود اعتقاد داشته باشد . به عبارتی فقط او می گذارد دیگران هر چه می خواهند با او بکنند و فقط اوست که راه و رسم گدایی را می داند .
✅صفحه 49
وقتی تنگدستی بیش تر از استعداد باشد ، پیشرفت دشوار است .
✅صفحه 49
زن و کودک را به عنوان آنچه صاحب هستیم برنشمردم زیرا آنها صاحب ما هستند . می توان دوستان را در این زمره به شمار آورد اما در این صورت باید به همان اندازه که دوستان به ما تعلق دارند ما نیز به آن ها تعلق داشه باشیم .
یادداشت های فصل چهارم تا صفحه ۶۰
✅صفحه 50
به علت ضعف خاصی که در سرشت انسان وجود دارد ، همه ما بدون استنا برای نظر دیگران در مورد خود ، اهمیت بیش از اندازه قائل ایم .
✅صفحه 51
(اگر) به تجربه بیاموزیم که مردم با چه تحقیری از کسی سخن می گویند که دیگر هراسی از او ندارند یا گمان می کنند حرفشان به گوش او نخواهد رسید ، در این صورت به تدریج در برابر نظر دیگران بی اعتنا می شویم .
✅صفحه 52
اگر کسی بر این عقیده پافشاری کند که آبرو عزیزتر از عمر است در واقع می گوید زندگی و خوشی ما چیزی به حساب نمی آید و آنچه دیگران در باره ما می اندیشند مهم است
✅در صفحه 52 بنظر من ، آبرو یعنی اعتباری که انسان با درستکاری خود کسب کرده است و ممکن است به دلیلی واهی و یا سوءتفاهم خدشه دار شود. البته نویسنده نیز برای "آبرو" وجوه زیادی را متصور شده است .
✅نویسنده در صفحه 52 کتاب ، اهمیت دادن بیش از اندازه به نظر دیگران را جنون می داند و در صفحات 55 و 56 حاصل این جنون را سه چیز می داند . جاه طلبی ، خودپسندی و غرور .
✅صفحه 56
غرور اعتقاد راسخ به ارزش فوق العاده خویش در زمینه ای خاص است اما خودپسندی، خواست ایجاد چنین اعتقادی در دیگران است و معمولا با این آرزوی نهان همراه است که در نهایت ، خود نیز بتوانیم به همان اعتقاد برسیم . بنابر این غرور از درون انسان نشات می گیرد و در نتیجه ، قدردانی مستقیم از خویشتن است . اما خودپسندی کوششی است برای جلب قدردانی از بیرون ، یعنی دستیابی غیر مستقیم به قدردانی است . از این رو خودپسندی آدم را پر گو و غرور کم گو می کند .
✅صفحه 57
مبتذل ترین نوع غرور ، غرور ملی است . زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می کند در خود کیفیت با ارزشی برای افتخار ندارد .
✅در صفحه 58 کتاب ، مقام بعنوان نمایشی مضحک برای توده مردم معرفی شده که احترام ظاهری می باشد . در صفحه 59 نویسنده به ذکر چند جمله در مورد مقام بسنده می کند و میگوید برای این موضوع بیان همین چند سطر کافیست ولی در مورد آبرو آن را به زیر شاخه های مختلفی تقسیم بندی می کند .
✅صفحه 60
وقتی کسی به دیگری اهانت می کند نشان می دهد که هیچ حرف درست و واقعی ندارد که علیه او بیان کند و گرنه علت آن را بیان می کرد و با خیال آسوده نتیجه گیری را به شنوندگان وا می گذاشت .
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب در باب حکمت زندگی
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , آرتور شوپنهاور

[ پرویز ]
سلام وقتتان بخیر .
از آنجا که دانستن عقاید شوپنهاور به درک بهتر مطالعه کتاب در باب حکمت زندگی کمک خواهد کرد ، دیشب بر آن شدم تا این کلیپ را دوبار مشاهده کنم . آنچه در 80 ثانیه ابتدای فیلم گفته میشود کاملا صحیح و منطبق بر تاریخچه پیدایش دین بوداست و همگرایی شوپنهاور با بودا و اینکه رویارویی هر دو نفر با رنج و مصائب بشر باعث شده تا به نوعی به ذکر علت ها و توجیه مشکلات جهان درونی و بیرونی بشر بپردازند نیز ، آورده شده است .
من در مورد فلسفه چیز زیادی نمی دانم و اینکه بزرگان این علم دارای چه اندیشه هایی بوده اند را آگاه نیستم . اما با مطالعه اندکی که داشته ام متوجه شده ام که آن ها فقط روی ناخوش دنیا را دیده اند و از آنجا که نتوانسته اند با مردم عصر خویش مرتبط و ارتباط اجتماعی متداولی را ایجاد نمایند به نوعی مجبور به انزوا شده ا ند و دیگر اینکه عمدتا در برخورد با جنس مخالف دچار مشکل بوده و تعابیر سخیفی از این جنس دارند که بیشتر به عقده شباهت دارد . بطور مثال نیچه تا پایان عمر نزد مادر و خواهرش بوده و شوپنهاور به علت سوء ظن و غیره تا آخر عمر متاهل نشده است .
یک موضوع مهم دیگر اینست که در زمان های قدیم عمده دانشمندان در چند علم متبحر بودند یعنی هم ریاضیات را می دانست هم هیئت ( ستاره شناسی) هم ادبیات هم پزشکی و در کنارش فلسفه . این باعث می شد تا فرد یک تنه به قضاوت ننشیند و درک بهتری از دنیا داشه باشد . دنیایی که در آن ارتباطات اجتماعی و تشکیل خانواده و لذت بردن از طبیعت و نعمت های الهی ، لازمه انسان و انسانیت می باشد . در مورد اراده معطوف به حیات که اساس نظریه شوپنهاور را تشکیل می دهد و اعتقاد او به مابعدالطبیعه و متافیزیک نیز صحبت زیاد است . اما برای من ، پذیرفتن حرف کسانی که در بطن مردم بوده اند و با مردم نشست و برخاست و تعامل داشته اند ، مطلوب تر است .
[ پرویز ]
من این مطلب را در صفحه ۱۷ مطالعه کردم . اصل بحث منوط به پذیرفتن این نظریه است که پیشگویان و پیامبران (بنظر نمیتوان این دو گروه را کنار هم قرارداد) نقش از پیش تعیین شده ای را برای انسان قائل بوده اند . چون شخصیت به مجموعه اعمال و رفتارهای انسان و صفات بایسته او معطوف است ، لذا میتوان نتیجه گرفت که برخی از این صفات یا عادات میتوانند فطری باشند . من مواردی از این نظریه را در زندگی اجتماعی مخصوصا در احوالات برخی از علما دیده ام اما از آنجا که اینگونه موارد ، نادر هستند نمیتوانم آن را به همه انسان ها تعمیم دهم . لذا نظر شخصی من این نیست زیرا نویسنده می خواهد نقش انسان را از ابتدای تولدش یک نقش از پیش تعیین شده تلقی نماید
[ پرویز ]
اجازه بدهید یک داستان کوتاه که بی ربط به موضوع ما نیست خدمتتان بیاورم .
فیزیکدانان ، داستانی را نقل می کنند، که در آن یک رئیس دانشگاه، پس از مشاهده بودجه اختصاص یافته به دپارتمانهای فیزیک، ریاضی و فلسفه گفته است : چرا اینگونه است که شما فیزیکدان ها همیشه به چنین تجهیزات گران قیمتی نیاز دارید؟ در حالی که دپارتمان ریاضی چیزی جز کاغذ و قلم و سطل زباله نیاز ندارد و دپارتمان فلسفه از این هم بهتر است، حتی به سطل زباله هم نیاز ندارد!!
اشاره من به این است که قرار نیست هر آنچه آنها میگویند وحی منزل باشد . مانند نظریه های روانشناسی سنتی که در برابر نظریه انتخاب گلاسر به زانو در آمدند و سال ها بی اعتباری شان را اقرار کردند .
[ پرویز ]
✅مقدمه مترجه صفحه 6
شوپنهاور امکان سعادت انسان را به صراحت نفی می کند . جهان از دید او محنتکده ای است که در آن شر بر خیر غلبه دارد .
پ . ن
این موضوع محل اشکال و به نوعی بدبینانه است . این که ما بخواهیم کل جهان هستی را مملو از درد و آلام به تصویر بکشانیم همان قدر اشتباه است که اگر بخواهیم آن را مدینه ای فاضله قلمداد کنیم . تقابل خیر و شر در همه اعصار بر زندگی انسان سایه گسترانیده و این انسان است که با انتخاب های خود ، زمینه غلبه یکی را بر دیگری فراهم می آورد .
✅مقدمه مترجم صفحه 7
شوپنهاور اثر اصلی خود را با این جمله آغاز می کند . "جهان تصور من است ". مراد از این جمله در اساس همان چیزی است که کانت با تعریف "شی فی نفسه" بیان می کند به این معنا که چگونگی ساختمان و اندام های حسی و مغر انسان موجب می شود که جهان به نحوی خاص و در محدوده ای خاص ادراک شود ، که با واقعیت جهان یکی نیست .
پ . ن .
بنطر من این مفهوم کاملا درست است و اصلا بحث فلسفی در آن نهفته نمی باشد . ما می دانیم که گستره طول موج امواج مرئی مقدار بسیار اندکی ازپهنای باند امواج را در بر گرفته است . به طور خلاصه ، چیزی حدود یک میلیمتر از فاصله ی بین زمین تا کره ماه . یعنی ما فقط یک میلیمتر از جهان هستی را می توانیم ببینیم ولی سیصد هزار کیلومتر آن را نمیتوانیم درک کنیم زیرا ابزارهای حسی که به عنوان دتکتور (آشکار ساز) در بدن ما وجود دارند فقط همین محدوده را می تواند مورد استنتاج قرار دهد . البته این یک ضعف نیست . بلکه نیازی به بیشتر از این هم نمی باشد . انسان هر کاری بخواهد انجام دهد با استفاده ازهمین محدوده در طیف امواج می تواند انجام دهد .
مثالی واقعی ، ما را به درک بهتر موضوع هدایت می کند . در دوران مدرسه ، در مقطع راهنمایی در اثر یک حادثه ، قطعه ای چوب از چوبی که ناظم مدرسه در دست میگرفت به چشم راست من اصابت کرد . خوشبختانه مشکل خاصی پیش نیامد و پس از چند روز مراقبت در منزل برطرف شد اما یک اثر جالب از خود برای سال ها بر جای گذاشت . چشم راست من اشیاء و دنیا را با رنگهایی چند پرده شفاف تر و براق تر می دید . سوال اینجاست . کدام چشم من واقعیت را می دید ؟ سوال سخت تر . از کجا معلوم که همه ما دنیا را یکسان می بینیم و مثلا تعریف مان از رنگ قرمز یکیست ؟
بنظر میرسد تلفیق فلسفه با دیگر علوم ، کمک شایانی به درک واقعی تر جهان و جایگاه انسان در آن خواهد کرد .
✅در مقدمه مترجم صفحه 8 ، از افلاطون و وداهای هند و معنای حجاب و پرده جهان ، صحبت به میان آمده است . با مطلبی که قبلا عرض کردم مشخص است که پرده و حجاب در جهان وجود دارد . اصولا پرده و حجاب به پوششی گفته می شود که حقیقت آشکاری را پنهان می نماید . من یکبار دیگر و از منظری متفاوت چیزی را که می بینیم با چیزی که نمی بینیم را مقایسه می کنم . یک میلیمتر در سیصد هزار کیلومتر یعنی ما فقط 1 جزء از 300.000.000.000 جزء را می توانیم بینیم و حد اقل 299.999.999.999 مورد حجاب وجود دارد .
[ پرویز ]
✅در فصل اول صحبت از دیدگاه ارسطو در مورد موهبت های زندگی انسان می شود و آرتور می گوید که موهبت های جسم را از بین نعمات جسم و روح و جهان پیرامون انسان انتخاب میکند و فورا آن را به سه قسمت تقسیم می کند . ابتدا شخصیت انسان و هر آنچه که به نوعی به ابعاد مادی و غیر مادی انسان مرتبط می شود ( سلامتی ، زیبایی ، هوش ) . دوم هر آنچه انسان مالک آن است ( دارایی ها) . سوم نظر دیگران در باره ما (مقام ، آبرو ، اشتهار) .
✅صفحه 13
"زخم هایی که بر سعادت ما از درون وارد می شود ، بسیار عمیق تر از زخم هایی است که از بیرون می رسند" .
پ . ن
این زخم ها مجموعه صفات رذیله ای است که ممکن است در درون انسان ایجاد شود ، رشد کند و زندگی انسان را متاثر از خود نماید . مانند حرص ، حسد ، کینه ، دست درازی .
در همین صفحه عنوان شده است که رضایت یا عدم احساس خوشبختی انسان از خواست و تفکرش حاصل می شود که سخنی منطقی است و نیز می گوید : "آدمیان حتی در محیط های یکسان ، در جهان های متفاوتی زندگی می کنند". در تایید آن می پرسیم چرا افراد مختلف در محیط و شرایط یکسان ممکن است نگرش ها و برداشت های متفاوتی داشته باشند ؟
بنظر پاسخ این سوال ، اصولی است که هر فرد در ذهن خود پرورانده و آن را به عنوان شاخص پذیرفته است . بدیهی است که هر متغیر بیرونی یا درونی که بر دریافت های انسان تاثیر گذار باشد فورا با شاخص های موجود ، مورد سنجش و ارزیابی قرار می گیرند . اتاقی را در یک بیمارستان در نظر بگیریم که چهار نفر در آن حضور دارند . یکی از آن ها تازه وارد اتاق شده و پیش بینی میشود بزودی برای عمل آماده گردد نفر دوم به تازگی ازواحد مراقبت های ویژه وارد اتاق شده است . نفر سوم روزهای پایانی درمان را طی میکند و نفر چهارم در حال ترخیص می باشد . اشاره من به این است که اگر تفاوتی در نگرش این چهار فرد و میزان رضایتمندی شان دیده می شود به دلیل شاخص هاییست که به عنوان مرجع برای خود پذیرفته اند و موقعیت های خود را با آن ارزیابی می کنند . این همان بحث مورد نظر آرتور است وی می گوید : "جهانی که هر کس در آن زندگی می کند ، عمدتا به شیوه نگرش خود او وابسته است" و ما تشریح کردیم که این تفاوت جهان ها به تفاوت موقعیت ها و شاخص های هر فرد بستگی دارد و امری طبیعی است .
[ پرویز ]
✅صفحه 14
"صحنه ای که در چشم شخصی صفراوی مزاج غم انگیز است ، از دید شخصی دموی مزاج ، یک درگیری جالب و به نظر شخص بلغمی مزاج حادثه ای بی اهمیت است".
پ . ن
تاثیرات نوع مزاج انسان بر رفتارهایش کاملا آشکار و قابل تشخیص است . در این حالت برداشت های مغز ، دستخوش دگرگونی می گردد و کنش های فرد متغیر می شود . تاثیرات هورمونی از این بدتر می باشد . انواع استرس ها یا هیجانات روحی که با ضربان های نامنظم قلب یا اختلال در سیستم تنفس یا میزان اشتها به خوراک و غیره رخ می دهد همگی متاثر از عواملی ست که از اختیار انسان خارج است . این گوشه ای از همان نظریه آرتور در صفحه 9 کتاب است که می گوید : انسان دستخوش اراده طبیعت خویش است .
✅در پاراگراف آخر صفحه 14 ، آرتور دنیا را به نمایشی تشبیه می کند که هر کس به ظاهر در آن نقشی دارد ولی در باطن همه یکسان هستند و واقعیت انسان ها را به مانند بازیگری بینوا ( بدون اراده ) در نمایش خنده دار ( چرخ گردون ) با همه مصیبت ها و گرفتاری هایش در زندگی (دنیا) می داند .
بنظر من چنین استنباطی غلط است . این که ما بخواهیم فلاکت و بدبختی در آحاد جامعه را فراگیر بدانیم ممکن است از این جا نشئت گرفته باشد که با مردم ابله زمان خویش که اکثریت قریب به اتفاق جامعه را تشکیل می دادند ، نشست و برخاست داشته ایم !! ( اشاره ام به سخن آرتور است که اکثریت مردم هر عصر و دوره را ابله می دانسته) .
✅صفحه 15
"زندگی هر کس با همه تنوع بیرونی ، به طور مستمر دارای ماهیتی ثابت است" .
پ . ن
چرا ؟ چون شاخص های فرد تغییر نکرده و همچنان دارای ارزش های یکسان نسبت به قبل می باشد . بدیهی است با تغییر این الگوها ماهیت ذهنی و عملی فرد نیز ثابت نخواهد ماند . در جنگ هایی که بین دولت ها رخ می دهد برای سرباز گیری و تامین نیروی مقاومت ، با بیان سخنرانی های با صلابت و تهییج عرق ملی و مام وطن و .... شاخص های فرد را دستکاری می کنند . چنین فردی اگر تا دیروز مخالف جنگ یوده و از حضور در آن هراس داشته است ، خود را به آب و آتش می زند تا به یک قهرمان ملی ( چه زنده و چه کشته شده ) مبدل گردد . می بینیم که در این حالت ، ماهیت درونی فرد ثابت نمانده و متمایز از قبل گردیده است .
[ پرویز ]
مطالعه تا پایان فصل اول
✅نویسنده در صفحات پایانی فصل اول کتاب به بیان نکاتی می پردازد که به طور خلاصه به شرح ذیل می باشد .
1-مقدار سعادتی که هر فرد می تواند می تواند به دست بیاورد ، در اثر فردیت اش پیشاپیش معین شده است . ص 15
2-بالاترین ، متنوع ترین و مستمرترین لذت ها ، لذات ذهنی اند . ص 16
3- برای سعادت و لذت ، عنصر ذهنی بیشتر از عنصر عینی اهمیت دارد . ص 16
4- مقام و ثروت (به عنوان دو مورد از سه مورد موهبت های جسم ) نمی تواند جای امتیازات مورد اول یعنی شخصیت ( سلامتی ، زیبایی ، هوش ، ... ) را بگیرد .
5- انسانی که شخصیت ( سلامتی ، زیبایی ، هوش ، ... ) متعادل و نرمی دارد ، می تواند بر خلاف یک انسان طمع کار و شریر که با ثروت فراوان نیز خوشنود نیست ، در شرایط محقرانه نیز خشنود باشد .
6- شخصیت ما (سلامتی ، زیبایی ، هوش ، ... ) دائم و در همه شرایط تاثیر گذار است. لذا از ثروت و آبرو مهم تر است زیرا دستخوش سرنوشت نبوده و کسی نمی تواند آن را از ما سلب کند .
7- در صفحه 18کتاب نویسنده انتظار دارد که بشر به جای پرداختن به مولفه دوم (کسب دارایی و ثروت) و مولفه سوم ( مقام و آبرو ) به شخصیت ( سلامتی ، زیبایی ، هوش ، ... ) خود بپردازد .
8- بسیاری از روتمندان ناخرسندند . ص 18
9- هر کس از همسان خویش لدت می برد . ص 19
10- سه مقوله آبرو ، مقام و اشتهار ، فقط در فکر دیگران وجود دارد . ص 19
پ . ن
عمدا هر جا صحبت از مولفه شخصیت می شود عبارت "(سلامتی ، زیبایی ، هوش، ...)" را نیز آوردم تا بدانیم تعریف آرتور از شخصیت با چیزی که ما در ذهن می پروانیم ممکن است مغایرت داشته باشد .
سوال 1 : آیا به نظر شما مورد 8 درست است و جامعیت دارد ؟
سوال 2 : آیا به نظر شما در مورد 7 ، جایگاه آبرو در میان سه موهبت جسم ، درست انتخاب شده است ؟
سوال 3 : در شماره 10 چه چیزی باعث می گردد تا آبرو ، جمع گردد ؟ آیا به علت قابلیت های فرد نیست ؟ آیا آبرو در ذهن دیگران است یا در اعمال ما یا هر دو ؟
[ پرویز ]
یادداشت های فصل دوم
✅فصل دوم کتاب در صفحه 21 اینگونه شروع می شود:
آنچه هستیم (شخصیت) ، بیش از آنچه داریم (دارایی) یا آنچه می نماییم( مقام و آبرو) ، موجب سعادتمان می شود .
✅صفحه 21
هر نوع لذت اساسا وابسته به خود شخص است .
✅صفحه 21
طبیعت انسان ماندگار است نه ثروت او .....سرنوشت ممکن است تغییر کند اما تغییر شخصیت هرگز ممکن نیست .
✅صفحه 22
مگر چنین نیست که در طبقات پایین ، در میان کارگران ، به ویژه آنان که در روستا کار می کنند چهره های شاد و خشنود می یابیم و در طبقات ثروتمند و نجیب زاده ، چهره های عبوس ؟
پ . ن
نویسنده اصرار دارد که مرفهین جامعه ، افرادی پردرد و قشر ضعیف و فقیر ، اشخاصی شاد و راضی می باشند . به نظر شما این درست است ؟
✅صفحه 23
بهتر است ...بکوشیم درجه بالای سلامت را حفظ کنیم ...لازمه آن پرهیز از زیاده روی در خوشگذرانی ، دوری از فعالیت های طاقت فرسای ذهنی ،.... قدم زدن سریع هر روزه ، دست کم دو ساعت در هوای آزاد ، حمام های مکرر با آب سرد و اقدامات بهداشتی از این قبیل ....
پ . ن
اگر خوب دقت کرده باشیم ، نویسنده دقیقا دارد شیوه زندگی یک فرد فیلسوف را بیان می کند . فردی که حتی نیاز به سطل آشغال برای منهدم کردن چرکنویس هایش ندارد . یک فرد که حتی نمی خواهد خود را درگیر محاسبات و فراگیری دیگر علوم سخت بنماید . او نمی داند پلی که هنگام دو ساعت قدم زدن هواخوری روزانه اش ، از روی آن عبور می کند یا ساختمانی را که او در آن به فلسفه بافی نشسته است توسط همان ذهن های خلاق که همیشه درگیر فعالیت های ذهنی طاقت فرسا می باشند ، ساخته شده است . او یک موجود سر خورده و منزوی و دور از اجتماع است که به دلیل عدم توانمندی ها و قابلیت هایش و با آسمان ریسمان کردن می خواهد درس زندگی را به دیگران بیاموزد .
بسیاری از مدیران شرکت های موفق که در سطح بین المللی درخشیده اند مخالف بیانات بالا هستند آنها فعالیت های طاقت فرسای ذهنی و برنامه ریزی های مستمر در مسیر رشد و پیشرفت موسسه های خود را ، سر لوحه زندگی خویش قرار داده و معتقدند کسی که دائم در حال کار کردن است حتی نیازی به ورزش کردن نیز ندارد (زیرا تمام اهدافی که در ورزش کردن مورد نظر می باشد ، در کار کردن مستتر است ) .
✅در صفحه 23 کتاب ، تعداد ضربان قلب 28 بار در دقیقه عنوان شده است که اشتباه بوده و ممکن است اشتباه تایپی باشد . البته من به نسخه چاپی کتاب نیز مراجعه کردم که در آنجا نیز همین عبارت 28 بار در دقیقه آورده شده است . ( نمیدونم چرا کسی چیزی در این مورد نگفت . فوقش اینه که من اشتباه میکنم . خب اشکالی نداره عذر خواهی میکنم ولی حداقل از بیان نظراتم و به اشتراک گذاشتن آن نمی هراسم).
✅صفحه 24
بزرگترین حماقت ، قربانی کردن سلامت خویش است حال به هر منظور که باشد . چه در راه کسب و کار . چه برای ارتقای مقام . چه به منظور دانش و شهرت ......
پ . ن
یاد دو مورد از بین هزاران نمونه ی مرتبط با این موضوع افتادم . یکی مادام کوری که با به خطر انداختن سلامتی اش رادیوم را کشف کرد . یکی جامعه پزشکی و پرستاری جهان امروز که سلامتی خود را برای نجات حال بیماران ، به خطر انداخته اند . یاد سالمندانی افتادم که بیش از 48 ساعت بر روی کثافات خود بر روی تخت ها و ویلچرهای شان در خانه سالمندان مانده بودن چرا ، چون مراقبین برای به خطر نیانداختن سلامتی خود ، آن ها را رها کرده بودند. این اعمال نتیجه همان دیدگاهیست که یک فیلسوف می خواهد در مغز انسان ها بکند .
موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب در باب حکمت زندگی
برچسبها: مطالعه گروهی کتاب , آرتور شوپنهاور
