تحلیل ها  از صفحه 290  الی 374  پایان فصل 32

(به علت حجم بالای مطالب ، یادداشت های این فصل ها در نوبت بعد ارائه خواهند شد)

 

در فصل ۲۴ کتاب ، سلین به دنبال دوستش «پاراپین» به انستیتو می‌رود تا راه حل جدیدی برای درمان «به بر» که به بیماری تیفوئید دچار شده است پیدا کند .

 

فلاکت از سر و رو و وضع ساکنان محله سلین می‌ریزد . همه جا را فقر ، جهل ، بیماری و مرگ فرا گرفته است . زندگیه پر از تلاطمی که حتی گریبان سگ ها را گرفته و ظاهرا از دکتر محله تا دیگر ساکنین محل را درگیر نموده است .

عدم تصمیم گیری «پی یر» برای بردن همسرش به بیمارستان هنگامی که همسرش وضع حمل درستی ندارد بسیار تعجب برانگیز بود . البته از او به عنوان مردی شل و ول در داستان یاد شده است . سلین بر خلاف معمول بعد از اینکه تمام خصوصیات او را بازگو می‌کند اسمش را می آورد .

 

در فصل 27 از برپایی بازار مکاره در روز یکشنبه ( مانند جمعه بازار) شده است ولی از آنجا که صحبت زیادی از خرید و فروش نشده است و بیشتر به بُعد تفریحی بازار پرداخته شده آیا ممکن است منظور یک کارناوال بوده باشد ؟

 

معنای کلمه تخرخر در صفحه ۳۵۴ را نمی دانم . اصلا تا بحال نشنیده ام .

 

اسم کتاب به خوبی انتخاب شده چون داستان کتاب تماما در ظلمات و تاریکی های زندگی توام با فقر که مسبب همین تاریکی‌ست ، پیش می‌رود .

 

در صفحه ۳۴۷ پس از یک وقفه نسبتا طولانی به یاد مادرش می افتد و از او سخن می‌گوید . مادری که به اعتقاد سلین در سالهای عمرش به دور خود توهم انبار کرده است .

 

در صفحه ۳۴۶ مرگ را مانند عروسی برای فقرا می‌داند و می گوید در واقع مرگ یک کم‌ شبیه ازدواج است .

در چند جای دیگر ، برخی عبارات به چشم می‌خورد که در ضرب المثل های ما نیز وجود دارد . مثلا در صفحه ۳۴۲ می‌گوید «پیرزنه .... خیلی راحت ما را روی انگشتش می چرخاند» یا در صفحه ۳۴۱ از « یک کلاغ ، چهل کلاغ» صحبت شده است .

 

مکالمه با کشیش و توصیف آن که سرپرستی یک کلیسا را در آن منطقه دارد و توصیف شکل و شمایل کشیش ، که سلین بعلل قدیمی از این صنف آدم ها خاطره بدی در ذهن دارد ، انزجار او را به خوبی بیان می کند . ولی همچنان معتقدم بهترین دیالوگ و مکالمه کتاب ، بین سرهنگ و امربر در زیر شلیک توپ ها بوده است .

 

کلا برداشت سلین برداشتی واقع بینانه از جامعه آن روز بوده است  . برای همین در جایی سلین عنوان می‌کند که در رویارویی با دیگران ، آنها را عاری از لباس و عریان در نظر می‌گیرد تا جدا از ظاهرشان و فقط با توجه به اعمالشان به واوکاوی صحیح شخصیت آنها بپردازد .

سلین معتقد است کثافات در انسان وول میخورد که ممکن است با هر بهانه ای سر وا کند و بیرون بریزد و نمایان شود .

 

بنظر من دیدگاه سلین فقط معطوف به جامعه خودش می‌شود . آن هم فقط جامعه ای که در آن زندگی می‌کند و بعنوان محله یا منطقه سکونتش هر روز در آن روزها را به شب می‌رسانده .

اما در فرهنگ بقیه ملل یا حتی چند محله بالاتر از محله فعلی سلین انگار دنیا بر روی پاشنه دیگری که خوشبختی و مهربانی و درستکاری‌ست می چرخد .

 

فقر الزاما زندگی تبهکارانه را پیش روی انسان نمی گذارد اما تاثیرات مخرب آن بر همه ابعاد زندگی غیر قابل انکار است . برای همین سلین در صفحه ۳۴۸ می‌گوید که : (از نظر دیگران) جای تردید نبود که همه ما آدم های مشکوکی بودیم . گر چه سلین این جمله را در موقعیتی که برای «روبنسون» اتفاق افتاده است عنوان می‌کند ولی وقتی دختر بچه به سراغش میرود تا او را به بالین روبنسون راهنمایی کند و می‌ترسد با سلین هم قدم شود ، در می یابیم که  در دیگر جاها این شک و تردید بصورت عمومی بین همه مردم وجود داشته و همه نسبت به هم شک داشته اند . عروس به پیرزن ، پیرزن به روبنسون ، روبنسون به عروس و دکتر سلین به همه اونها . در این قسمت داستان من به آموزشی که آن دختر بچه از طرف والدینش دریافت کرده بود تحسین گفتم .

 

خب ما در جای دیگر داستان می‌خوانیم که برخی دخترها با رسیدن تقریبی به سن بلوغ با دو فرانک به سمت اعمال نامشروع و (حتی بیماری سوزاک را هم عنوان کرده است) می‌روند . وجود اون دختر بچه و مراقبت از خودش ، و عدم اعتماد به حتی افرادی که می‌شناسدشان ، تحسبن برانگیز بوده و نشان می‌دهد فقر فقط سایه شوم نیست . چیزی که شوم است بی بند و باری های بزرگترها‌ست که به کوچکترها سرایت می کند . حالا همین بی بند و باری وقتی در جامعه ای هر چند محدود به یک یا چند محله یا منطقه ، فراگیر شود ، آثارش فلاکتی است که دامن همه را می گیرد . از دختر کارگر در رستوران که شب‌ها را با عرب ها می‌گذراند یا مسئول رستوران که نمی‌توانست با انبساط خاطر به حساب و کتاب درآمد یکشنبه بازارش بپردازد

 

در یادداشت های کتاب لولیتا توضیح دادیم که افراد بظاهر آرام و موقری وجود دارند که در باطن ، گرایشات عجیب و بوالهوسانه ای را با کودکان در سر می‌پرورانند . کودکانی که اسمشان را "نیمفِت" گذاشته بودند .

 

مردم جامعه باید بشدت مراقب هوسرانانی که در پشت کتاب و قلم و ظاهر آرام خود ، پنهان می‌شوند و منتظر فرصت هستند تا در پارک یا مترو با آرنج دست یک دختر بچه به کامیابی برسند ، باشند . باید کودکان را آموزش داد .


موضوعات مرتبط: یادداشت های کتاب سفر به انتهای شب
برچسب‌ها: مطالعه گروهی کتاب

تاريخ : جمعه ۱۳۹۹/۱۲/۱۵ | 21:19 | نویسنده : پرویز |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.