روستای دوران کودکی یادآور خاطرات زیباییست . خاطرات آب آوردن از چشمه ، چراندن گوسفندها ، شیردوشیدن از گاوها ، بازی با سگ ها و خاله بازی با دختر کدخدا و دیگر دخترهای فامیل زیر سایه درخت توت انتهای باغ . لبخند .
اما یکی از بهترین خاطرات من مربوط به مدرسه رفتن در روستا بود . آن موقع ها روستاها فاقد برق و شبکه آبرسانی بودند . بیاد دارم که شب ها برای رفتن به سرویس بهداشتی ای که دیوار خشتی و سقف چوبی مملو از عنکبوت داشت ، با چند تا از بچه ها جمع می شدیم و دسته جمعی با یک چراغ گردسوز به کنج باغ میرفتیم تا شاید کمتر بترسیم . با سختی فراوان و با ترس و لرز ، یکی یکی وارد میشدیم و پس از مدت کوتاهی سریعا ، بر می گشتیم . خود بچه های روستا از چیزی ترسی نداشتند ولی ما ها ، بچه شهری بودیم که برای گذراندن تعطیلات تابستان چند هفته ای را به روستا آمده بودیم .
اونروز قرار بود من و دایی ام که سه سال از من کوچکتر است به کلاس درس روستا برویم . اون زمان من کلاس پنجم و دایی ام کلاس دوم دبستان بود . صبح اول وقت که به محل تشکیل درس رفتیم متوجه شدیم که روستا فاقد مدرسه است و کل بچه ها که ده دوازده نفر میشدند همگی در یک اتاق مانند کلاس درس می خوانند . کلاس دومی و کلاس سومی و کلاس چهارمی همه در یک کلاس بودند . کلاس درس در طبقه دوم یک بنای خشتی با تیرهای چوبی و پلکان نردبانی برگذار می شد . مبصر کلاس همه را به صف کرد و گفت تا همه خودشان را بتکانند و تمیز کنند . من و دایی ام هم خواستیم اینکار را مانند بقیه انجام بدهیم ولی مبصر با احترام به ما گفت : شما دو نفر لازم نیست اینکار را بکنید . شماها تمیز هستید .ولی انصافا از لباس بچه های روستا گرد و خاک زیادی بلند شده بود .
سر کلاس ، بچه های روستا در مورد من و دایی ام پچ پچ میکردند ، همه ، مخصوصا ما دو نفر بیصبرانه منتظر آمدن معلم بودیم . چند دقیقه بعد صدای پای معلم را شنیدیم که از پلکان بالا می آید . من و دایی ام نمی دانستیم که او کیست و چگونه با ما برخورد خواهد کرد . درب کوتاه چوبی کلاس باز و معلم وارد کلاس شد .
موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسبها: یادداشت های پراکنده
